قصهء آن مفلس كه در زندان بود و زندانيان از او در فغان
( ( 585 ) ) بود شخص مفلسى بىخان و مان
مانده در زندان و بند بىامان
( ( 586 ) ) لقمهء زندانيان خوردى گزاف
بر دل خلق از طمع چون كوه قاف
( ( 587 ) ) زهره نى كس را كه لقمه نان خورد
ز انكه آن لقمه ربا چابك برد
( ( 588 ) ) هر كه دور از رحمت رحمان بود
او گدا چشم است اگر سلطان بود
( ( 589 ) ) مر مروّت را نهاده زير پا
گشته زندان دوزخى ز ان نان ربا
( ( 590 ) ) گر گريزى بر اميد راحتى
ز ان طرف هم پيشت آيد آفتى
( ( 591 ) ) هيچ كنجى بىدد و بىدام نيست
جز به خلوتگاه حق آرام نيست
( ( 592 ) ) كنج زندان جهان ناگزير
نيست بىپا مزد و بىدق الحصير
( ( 593 ) ) و الله ار سوراخ موشى در روى
مبتلاى گربه چنگالى شوى
( ( 594 ) ) آدمى را فربهى هست از خيال
گر خيالاتش بود صاحب جمال
( ( 595 ) ) ور خيالاتش نمايد ناخوشى
مىگدازد همچو موم از آتشى
( ( 596 ) ) در ميان مار و كژدم گر تو را
با خيالات خوشان دارد خدا
( ( 597 ) ) مار و كژدم مر تو را مونس شود
كآن خيالت كيمياى مس شود
( ( 598 ) ) صبر شيرين از خيال خوش شدست
كآن فرح و ان تازگى پيش آمدست
( ( 599 ) ) آن فرح آيد ز ايمان در ضمير
ضعف ايمان نااميدى و زحير
( ( 600 ) ) صبر از ايمان بيابد سر كله
حيث لا صبر فلا ايمان له
( ( 601 ) ) گفت پيغمبر خداش ايمان نداد
هر كه را نبود صبورى در نهاد
( ( 602 ) ) آن يكى در چشم تو باشد چو مار
هم وى اندر چشم آن ديگر نگار
( ( 603 ) ) ز انكه در چشمت خيال كفر اوست
و ان خيال مؤمنى در چشم دوست
( ( 604 ) ) كاندرين يك شخص هر دو فعل هست
گاه ماهى باشد او و گاه شست
( ( 605 ) ) نيم او مؤمن بود نيميش گبر
نيم او حرص آورى نيميش صبر