اگر مىخواهى بينايى و شنوايى عقل تو صاف بوده باشد زينهار دور طمع بر مگرد . اگر درست دقت كنى خواهى ديد : آن صوفى بىچاره را طمع از راه راست منحرف ساخت ، طمع غذا ذوق و سماع نگذاشت عقل او از واقعيت كه در حريان بود آگاه شود .
مگر نمىدانيد كه آيينهاى كه نشان ده صورتها است اگر خود طمعى در صورت دشت نمىتوانست صورت را درست نشان بدهد ؟ چنان كه اگر ترازو طمع آن مال را كه مىكشد در سر مىپروراند نمىتوانست وسيله صحيحى براى سنجيدن آن مال بوده باشد .
فرض مىكنيم كه اين پديده طمع تو را تا درجه قارونى برساند ، مگر نه اين است كه پايان كار خوابيدن در زير انبوه خاكها است ؟ و به همين جهت است كه هر پيامبرى به قوم خود مىگفت : من از شما پاداشى براى پيامبرى خود نمىخواهم . من مانند آن دلالم كه مىخواهد خريدار و فروشنده را با يكديگر آشنا ساخته و ميان آن دو قيمت و كالا را جا به جا كند ، اگر چه در اين كار زحماتى را متحمل مىگردد و براى اين زحمات استحقاق دلالى دارد ، ولى ما پيامبران دلالى دو سره خود را از خدا گرفتهايم .
آيا مىدانيد پاداش كار من چيست ؟ پاداش كار من ديدار يار است اگر چه براى من مرد اين مانند ابو بكر چهل هزار ببخشد در مقابل ديدار يار مانند شبه در مقابل در عدن مىباشد كه ارزشى ندارد .
براى تو داستانى بگويم تا بدانى كه چگونه طمع بند گرانبار گوش انسانى مىگردد و نيز بدانى كه چگونه طمع انسان را به لكنت زبان دچار مىسازد و بينايى دل را از او مىگيرد - مگر آن مست شراب حق كه اگر گنجها به او بدهى باز آزارى خود را از دست نمىدهد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 326
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٢٦