سرم تاخته است ، اما اين قضا را تو بر سر من آوردهاى ، تو سبب حقيقى اين رويداد تلخ هستى ، خلاصه وظيفه تو بود كه بيايى و بگويى : اى غريب خر بردند ، ظلمى در باره تو روا مىدارند .
خدمتكار در پاسخ صوفى مىگويد : سوگند به خدا چند بار آمدم كه تو را از وضع خر با خبر بسازم ، ولى تو مشغول گفتن خر برفت و خر برفت بودى ، شگفت انگيزتر اين كه تو اين جمله را با نشاطتر از همه مىگفتى . آيا با اين حال من مىتوانستم احتمالى بدهم كه آنان بدون اجازه تو مىخواهند خر تو را بفروشند ؟ همين كه مىديدم تو خود را با آنها در آميخته و مشغول وجد و سماع با گفتن جمله خر برفت و خر برفت هستى لذا بر مىگشتم و با خود مىگفتم : اين مرد كه صاحب خر است مردى بس عارف است ، حتماً با خود آگاهى به چنين قضايى تن در داده است . صوفى مىگويد :
آرى آنان جمله خر برفت و خر برفت را مىگفتند و من هم از آن جمله بسيار لذت مىبردم .
آه آه
مر مرا تقليدشان بر باد داد
كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد
خاصه تقليد چنين بىحاصلان
كآبرو را ريختند از بهر نان
آرى ذوق آن جمعيت در دل من منعكس مىگشت ، دلم در دريايى از ذوق و نشاط غوطه ور مىشد . من نمىدانستم انعكاسى كه دل را به سوى حق و حقيقت رهسپار مىكند آن انعكاس است كه از ياران الهى در دل انسان بتابد و نمىدانستم كه انعكاس ابتدايى همان تقليد است و هر قضيه موقعى جنبه حقيقى به خود مىگيرد كه مكرر در دل انسان بتابد و انسان از روى آگاهى در آن بينديشد و سپس بپذيرد .
مادامى كه قدرت تحقيق در تو پيدا نشده است خود را از ياران الهى كنار مگير ، تا به درجه درّ گران بها نرسى خود را از صدف مگسل .