( ( 557 ) ) من كه را گيرم كه را قاضى برم ؟
اين قضا خود از تو آمد بر سرم
( ( 558 ) ) چون نيايى و نگويى اى غريب
پيش آمد اين چنين ظلمى مهيب
( ( 559 ) ) گفت و الله آمدم من بارها
تا تو را واقف كنم زين كارها
( ( 560 ) ) تو همىگفتى كه خر رفت اى پسر
از همه گويندگان با ذوقتر
( ( 561 ) ) باز مىگشتم كه او خود واقف است
زين قضا راضيست مرد عارف است
( ( 562 ) ) گفت آن را جمله مىگفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
( ( 563 ) ) مر مرا تقليدشان بر باد داد
كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد
( ( 564 ) ) خاصه تقليد چنين بىحاصلان
كآبرو را ريختند از بهر نان
( ( 565 ) ) عكس ذوق آن جماعت مىزدى
وين دلم ز ان عكس ذوقين مىشدى
( ( 566 ) ) عكس چندان بايد از ياران خوش
كه شوى از بهر بىعكس آب كش
( ( 567 ) ) عكس كاوّل زد تو آن تقليد دان
چون پياپى شد شود تحقيق آن
( ( 568 ) ) تا نشد تحقيق از ياران مبر
از صدف مگسل نگشته قطره دُر
( ( 569 ) ) صاف خواهى چشم عقل و سمع را
بر دران تو پرده هاى طمع را
( ( 570 ) ) ز انكه آن تقليد صوفى از طمع
عقل او بر بست از نور لمع
ز انكه صوفى را طمع بردش ز راه
ماند در خسران و كارش شد تباه
( ( 571 ) ) طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع
( ( 572 ) ) گر طمع در آينه برخاستى
در نفاق آن آينه چون ماستى
( ( 573 ) ) گر ترازو را طمع بودى به مال
راست كى گفتى ترازو وصف حال
گفت گيرم كز طمع قارون شوى
آخر الامر اندر اين هامون شوى
( ( 574 ) ) هر نبى مىگفت با قوم از صفا
من نخواهم مزد پيغام از شما
( ( 575 ) ) من دليلم حق شما را مشترى
داد حق دلاليّم هر دو سرى
هست مزد كار مر دلال را
مزد بايد داد تا گويد سزا
( ( 576 ) ) چيست مزد كار من ديدار يار
گر چه خود بو بكر بخشد چل هزار
( ( 577 ) ) چل هزار او نباشد مُزد من
كى بود شِبه شَبه دُرّ عدن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 298
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٩٨