فروختن صوفيان بهيمهء صوفى مسافر را به جهت سفره و سماع
( ( 513 ) ) بشنو اين قصه پى تهديد را
تا بدانى آفت تقليد را
( ( 514 ) ) صوفئى در خانقاه از ره رسيد
مركب خود برد و در آخور كشيد
( ( 515 ) ) آب كش داد و علف از دست خويش
نى چو آن صوفى كه ما گفتيم پيش
( ( 516 ) ) احتياطش كرد از سهو و خُباط
چون قضا آيد چه سود از احتياط
( ( 517 ) ) صوفيان درويش بودند و فقير
كاد فقر ان يكن كفراً يبير
( ( 518 ) ) اى توانگر تو كه سيرى هين مخند
بر كژىّ آن فقير دردمند
( ( 519 ) ) از سر تقصير آن صوفى رمه
خر فروشى در گرفتند آن همه
( ( 520 ) ) كز ضرورت هست مُردارى مباح
بس فسادى كز ضرورت شد صلاح
( ( 521 ) ) هم در آن دم آن خرك بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
( ( 522 ) ) ولوله افتاد اندر خانقه
كامشبان لوت و سماع است و وله
( ( 523 ) ) چند از اين صبر و از اين سه روزه چند
چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند
( ( 524 ) ) ما هم از خلقيم و جان داريم ما
دولت امشب ميهمان داريم ما
( ( 525 ) ) تخم باطل را از آن مىكاشتند
كان كه آن جان نيست جان پنداشتند
( ( 526 ) ) و ان مسافر نيز از راه دراز
خسته بود و ديد آن اقبال و ناز
( ( 527 ) ) صوفيانش يك به يك بنواختند
نزد خدمتهاش خوش مىباختند
آن يكى پايش همىماليد و دست
و ان يكى پرسيدش از جاى نشست
و ان يكى افشاند گرد از رخت او
و ان يكى بوسيد دستش را و رو
( ( 528 ) ) گفت چون مىديد ميلانشان به وى
گر طرب امشب نخواهم كرد كى ؟
( ( 529 ) ) لوت خوردند و سماع آغاز كرد
خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
( ( 530 ) ) دود مطبخ گرد آن پا مىكوفتند
گه به سجده سفه را مىروفتند
( ( 532 ) ) دير يابد صوفى آز از روزگار
ز ان سبب صوفى بود بسيار خوار