تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦

فروختن صوفيان بهيمهء صوفى مسافر را به جهت سفره و سماع

( ( 513 ) ) بشنو اين قصه پى تهديد را تا بدانى آفت تقليد را ( ( 514 ) ) صوفئى در خانقاه از ره رسيد مركب خود برد و در آخور كشيد ( ( 515 ) ) آب كش داد و علف از دست خويش نى چو آن صوفى كه ما گفتيم پيش ( ( 516 ) ) احتياطش كرد از سهو و خُباط چون قضا آيد چه سود از احتياط ( ( 517 ) ) صوفيان درويش بودند و فقير كاد فقر ان يكن كفراً يبير ( ( 518 ) ) اى توانگر تو كه سيرى هين مخند بر كژىّ آن فقير دردمند ( ( 519 ) ) از سر تقصير آن صوفى رمه خر فروشى در گرفتند آن همه ( ( 520 ) ) كز ضرورت هست مُردارى مباح بس فسادى كز ضرورت شد صلاح ( ( 521 ) ) هم در آن دم آن خرك بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند ( ( 522 ) ) ولوله افتاد اندر خانقه كامشبان لوت و سماع است و وله ( ( 523 ) ) چند از اين صبر و از اين سه روزه چند چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند ( ( 524 ) ) ما هم از خلقيم و جان داريم ما دولت امشب ميهمان داريم ما ( ( 525 ) ) تخم باطل را از آن مىكاشتند كان كه آن جان نيست جان پنداشتند ( ( 526 ) ) و ان مسافر نيز از راه دراز خسته بود و ديد آن اقبال و ناز ( ( 527 ) ) صوفيانش يك به يك بنواختند نزد خدمتهاش خوش مىباختند آن يكى پايش همىماليد و دست و ان يكى پرسيدش از جاى نشست و ان يكى افشاند گرد از رخت او و ان يكى بوسيد دستش را و رو ( ( 528 ) ) گفت چون مىديد ميلانشان به وى گر طرب امشب نخواهم كرد كى ؟ ( ( 529 ) ) لوت خوردند و سماع آغاز كرد خانقه تا سقف شد پر دود و گرد ( ( 530 ) ) دود مطبخ گرد آن پا مىكوفتند گه به سجده سفه را مىروفتند ( ( 532 ) ) دير يابد صوفى آز از روزگار ز ان سبب صوفى بود بسيار خوار