( ( 533 ) ) جز مگر آن صوفئى كز نور حق
سير خورد او فارغ است از ننگ و دق
( ( 534 ) ) از هزاران اندكى زين صوفىاند
باقيان در دولت او مىزيند
( ( 535 ) ) چون سماع آمد از اول تا كران
مطرب آغازيد يك ضرب گران
( ( 536 ) ) خر برفت و خر برفت آغاز كرد
زين حراره جمله را انباز كرد
( ( 537 ) ) زين حراره پاى كوبان تا سحر
كف زنان خر رفت و خر رفت اى پسر
( ( 538 ) ) از ره تقليد آن صوفى همين
خر برفت آغاز كرد اندر حنين
( ( 539 ) ) چون گذشت آن جوش و نوش و آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع
( ( 540 ) ) خانقه خالى شد و صوفى بماند
گرد از رخت آن مسافر مىفشاند
( ( 541 ) ) رخت از حجره برون آورد او
تا به خر بر بندد آن همراه جو
( ( 542 ) ) تا رسد در همرهان او مىشتافت
رفت در آخور خر خود را نيافت
( ( 543 ) ) گفت آن خادم به آبش برده است
ز انكه خر دوش آب كمتر خورده است
( ( 544 ) ) خادم آمد گفت صوفى خر كجاست ؟
گفت خادم ريش بين جنگى بخاست
( ( 545 ) ) گفت من خر را به تو بسپرده ام
من تو را بر خر موكل كرده ام
بحث با توجيه كن حجت ميار
آن چه من بسپردمت واپس سپار
( ( 546 ) ) از تو خواهم آن چه من دادم به تو
باز ده آن چه فرستادم به تو
( ( 548 ) ) گفت پيغمبر كه دستت هر چه برد
بايدش در عاقبت واپس سپرد
( ( 549 ) ) ور نهاى از سركشى راضى به اين
نك من و تو خانه قاضىّ دين
( ( 550 ) ) گفت من مغلوب بودم صوفيان
حمله آوردند و بودم بيم جان
( ( 551 ) ) تو جگر بندى ميان گربگان
اندر اندازى و جويى ز ان نشان
( ( 552 ) ) در ميان صد گرسنه گِردِه اى
پيش صد سگ گربهء پژمرده اى
( ( 553 ) ) گفت گيرم كز تو ظلماً بستدند
قاصد جان من مسكين شدند
( ( 554 ) ) تو نيايى و نگويى مر مرا
كه خرت را مىبرند اى بىنوا ؟
( ( 555 ) ) تا خر از هر كه برد من واخرم
ور نه توزيعى كنند ايشان زرم
( ( 556 ) ) صد تدارك بود چون حاضر بدند
اين زمان هر يك به اقليمى شدند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 297
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٩٧