خاريدن روستايى در تاريكى شير را به ظن آن كه گاو است
( ( 503 ) ) روستايى گاو در آخور ببست
شير گاوش خورد و بر جايش نشست
( ( 504 ) ) روستايى شد در آخور سوى گاو
گاو را مىجست شب آن كنجكاو
( ( 505 ) ) دست مىماليد بر اعضاى شير
پشت و پهلو گاه بالا گاه زير
( ( 506 ) ) گفت شير ار روشنى افزون بدى
زهره اش بدريدى و دل خون شدى
( ( 507 ) ) اين چنين گستاخ ز ان مىخاردم
كاو در اين شب گاو مىپنداردم
( ( 508 ) ) حق همىگويد كه اى مغرور كور
نى ز نامم پاره پاره گشت طور
( ( 509 ) ) كه لو انزلنا كتاباً للجبل
لا نصدع ثم انقطع ثم ارتحل
( ( 510 ) ) از من ار كوه احد واقف بدى
پاره گشتى و دلش پر خون شدى
( ( 511 ) ) از پدر وز مادر اين بشنيده اى
لاجرم غافل در اين پيچيده اى
( ( 512 ) ) گر تو بىتقليد از آن واقف شوى
بىنشان بىجاى چون هاتف شوى
آيه
« لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشيه الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون . » ( 1 ) ( اگر اين قرآن را به كوه نازل مىكرديم كوه را مىديدى كه از خشيت خداوندى خشوع نموده و از هم مىشكافد ، اين مثلها را براى مردم مىزنيم ، باشد كه آنان بانديشه بپردازند . )
هامش
( 1 ) سوره حشر ، آيه 21 . .