تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢

خاريدن روستايى در تاريكى شير را به ظن آن كه گاو است

( ( 503 ) ) روستايى گاو در آخور ببست شير گاوش خورد و بر جايش نشست ( ( 504 ) ) روستايى شد در آخور سوى گاو گاو را مىجست شب آن كنجكاو ( ( 505 ) ) دست مىماليد بر اعضاى شير پشت و پهلو گاه بالا گاه زير ( ( 506 ) ) گفت شير ار روشنى افزون بدى زهره اش بدريدى و دل خون شدى ( ( 507 ) ) اين چنين گستاخ ز ان مىخاردم كاو در اين شب گاو مىپنداردم ( ( 508 ) ) حق همىگويد كه اى مغرور كور نى ز نامم پاره پاره گشت طور ( ( 509 ) ) كه لو انزلنا كتاباً للجبل لا نصدع ثم انقطع ثم ارتحل ( ( 510 ) ) از من ار كوه احد واقف بدى پاره گشتى و دلش پر خون شدى ( ( 511 ) ) از پدر وز مادر اين بشنيده اى لاجرم غافل در اين پيچيده اى ( ( 512 ) ) گر تو بىتقليد از آن واقف شوى بىنشان بىجاى چون هاتف شوى

آيه

« لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشيه الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون . » ( 1 ) ( اگر اين قرآن را به كوه نازل مىكرديم كوه را مىديدى كه از خشيت خداوندى خشوع نموده و از هم مىشكافد ، اين مثلها را براى مردم مىزنيم ، باشد كه آنان بانديشه بپردازند . )

هامش
( 1 ) سوره حشر ، آيه 21 . .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 292 | محمد تقي جعفري