( ( 419 ) ) خس خسانه مىرود بر روى آب
آب صافى مىرود بىاضطراب
( ( 420 ) ) مصطفى مه مىشكافد نيم شب
ژاژ مىخايد ز كينه بو لهب
( ( 421 ) ) آن مسيحا مرده زنده مىكند
و آن جهود از خشم سبلت مىكند
( ( 422 ) ) بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه ؟
خاصه ماهى كاو بود خاص إله
( ( 423 ) ) مىخورد شه بر لب جو تا سحر
در سماع از بانگ چغزان بىخبر
( ( 424 ) ) هم شدى توزيع كودك دانگ چند
همت شيخ آن سخا را كرد بند
( ( 425 ) ) تا كسى ندهد به كودك هيچ چيز
قوّت پيران از آن بيش است نيز
( ( 426 ) ) شد نماز ديگر آمد خادمى
يك طبق بر كف ز پيش حاتمى
( ( 427 ) ) صاحب مالى و حالى پيش پير
هديه بفرستاد كز وى بُد خبير
( ( 428 ) ) چار صد دينار بر گوشهء طبق
نيم دينار دگر اندر ورق
( ( 429 ) ) خادم آمد شيخ را اكرام كرد
و ان طبق بنهاد پيش شيخ فرد
( ( 430 ) ) چون طبق را از عطا وا كرد رو
خلق ديدند آن كرامت را ازو
( ( 431 ) ) آه و افغان از همه برخاست زود
كاى سر شيخان و شاهان اين چه بود ؟
( ( 432 ) ) اين چه سرّ است اين چه سلطانيست باز
اى خداوند خداوندان راز
( ( 433 ) ) ما ندانستيم ما را عفو كن
بس پراكنده كه رفت از ما سخن
( ( 434 ) ) ما كه كورانه عصاها مىزنيم
لاجرم قنديلها را بشكنيم
( ( 435 ) ) ما چو كرّان ناشنيده يك خطاب
هرزه گويان از قياس خود جواب
( ( 436 ) ) ما ز موسى پند نگرفتيم كاو
گشت از انكار خضرى زرد رو
( ( 437 ) ) با چنان چشمى كه بالا مىشتافت
نور چشمش آسمان را مىشكافت
( ( 438 ) ) كرده با چشمت تعصب موسيا
از حماقت چشم موش آسيا
( ( 439 ) ) شيخ فرمود آن همه گفتار و قال
من بحل كردم شما را آن جدال
( ( 440 ) ) سرّ اين آن بود كز حق خواستم
لاجرم بنمود راه راستم
( ( 441 ) ) گفت اين دينار اگر چه اندك است
ليك موقوف غريو كودك است
( ( 442 ) ) تا نگريد كودك حلوا فروش
بحر بخشايش نمىآيد به جوش
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 250
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٥٠