حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه به جهت غريمان به الهام حق تعالى
( ( 376 ) ) بود شيخى دائماً او وام دار
از جوانمردى كه بود آن نامدار
( ( 377 ) ) ده هزاران وام كردى از مهان
خرج كردى بر فقيران جهان
( ( 378 ) ) هم بوام او خانقاهى ساخته
خان و مان و خانقه در باخته
احمد خضرويه بودى نام او
خدمت عشاق بودى كام او
( ( 379 ) ) وام او را حق ز هر جا مىگذارد
كرد حق بهر خليل از ريگ آرد
( ( 380 ) ) گفت پيغمبر كه در بازارها
دو فرشته مىكند دائم ندا
( ( 381 ) ) كاى خدا تو منفقان را ده خلف
وى خدا تو ممسكان را ده تلف
( ( 382 ) ) خاصه آن منفق كه جان انفاق كرد
حلق خود قربانى خلاق كرد
( ( 383 ) ) حلق پيش آورد اسماعيل وار
كارد بر حلقش نيارد كرد كار
( ( 384 ) ) پس شهيدان زنده ترين رويند و خوش
تو بدان قالب بمنگر گبروش
( ( 385 ) ) چون خلف دادستشان جان بقا
جان ايمن از غم و رنج و شقا
( ( 386 ) ) شيخ وامى سالها اين كار كرد
مىستد مىداد همچون پاى مرد
( ( 387 ) ) تخمها مىكاشت تا روز اجل
تا بود روز اجل مير اجل
( ( 388 ) ) چون كه عمر شيخ در آخر رسيد
در وجود خود نشان مرگ ديد
( ( 389 ) ) وام خواهان گرد او بنشسته جمع
شيخ بر خود خوش گدازان همچو شمع
( ( 390 ) ) وام خواهان گشته نوميد و ترش
درد دلها يار شد با درد شش
( ( 391 ) ) شيخ گفت اين بد گمانان را نگر
نيست حق را چار صد دينار زر ؟
( ( 392 ) ) كودكى حلوا ز بيرون بانگ زد
لاف حلوا بر اميد دانگ زد
( ( 393 ) ) شيخ اشارت كرد خادم را بسر
كه برو آن جمله حلوا را بخر
( ( 394 ) ) تا غريمان چون آن حلوا خورند
يك زمانى تلخ در من ننگرند
( ( 395 ) ) در زمان خادم برون آمد ز در
تا خرد آن جمله حلوا ز ان پسر