تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
( ( 396 ) ) گفت او را كاين همه حلوا به چند ؟ گفت كودك نيم دينار است و اند ( ( 397 ) ) گفت نى از صوفيان افزون مجو نيم دينارت دهم ديگر مگو ( ( 398 ) ) او طبق بنهاد اندر پيش شيخ تو ببين اسرار سر انديش شيخ ( ( 399 ) ) كرد اشارت با غريمان كاين نوال نك تبرك خوش خوريد اين را حلال بهر فرمان جملگى حلقه زدند خوش همىخوردند حلوا همچو قند ( ( 400 ) ) چون طبق خالى شد آن كودك ستد گفت دينارم بده‌اى با خرد ( ( 401 ) ) شيخ گفتا از كجا آرم درم ؟ وام دارم مىروم سوى عدم ( ( 402 ) ) كودك از غم زد طبق را بر زمين ناله و گريه بر آورد و حنين ( ( 403 ) ) ناله مىكرد و فغان هاى هاى كاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى ( ( 404 ) ) كاشكى من گرد گلخن گشتمى بر در اين خانقه نگذشتمى ( ( 405 ) ) صوفيان طبل خوار لقمه جو سگ دلان همچو گربه روى شو ( ( 406 ) ) از غريو كودك آن جا خير و شر گرد آمد گشت بر كودك حشر ( ( 407 ) ) پيش شيخ آمد كه اى شيخ درشت تو يقين دان كه مرا استاد گشت ( ( 408 ) ) گر بر استا روم دست تهى او مرا بكشد اجازت مىدهى ؟ ( ( 409 ) ) و آن غريمان هم به انكار و جحود رو به شيخ آورده كاين بازى چه بود ( ( 410 ) ) مال ما خوردى مظالم مىبرى از چه بود اين ظلم ديگر بر سرى ( ( 411 ) ) تا نماز ديگر آن كودك گريست شيخ ديده بست و بر وى ننگريست ( ( 412 ) ) شيخ فارغ از جفا و از خلاف در كشيده روى چون مه در لحاف ( ( 413 ) ) با اجل خوش با ازل خوش شاد كام فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام ( ( 414 ) ) آن كه جان در روى او خندد چو قند از ترش روئىّ خلقش چه گزند ( ( 415 ) ) آن كه جان بوسه دهد بر چشم او كى خورد غم از فلك وز خشم او ؟ ( ( 416 ) ) در شب مهتاب مه را بر سماك از سگان و عوعو ايشان چه باك ( ( 417 ) ) سگ وظيفهء خود بجا مىآورد مه وظيفهء خود به رخ مىگسترد ( ( 418 ) ) كارك خود مىگزارد هر كسى آب نگذارد صفا بهر خسى