( ( 396 ) ) گفت او را كاين همه حلوا به چند ؟
گفت كودك نيم دينار است و اند
( ( 397 ) ) گفت نى از صوفيان افزون مجو
نيم دينارت دهم ديگر مگو
( ( 398 ) ) او طبق بنهاد اندر پيش شيخ
تو ببين اسرار سر انديش شيخ
( ( 399 ) ) كرد اشارت با غريمان كاين نوال
نك تبرك خوش خوريد اين را حلال
بهر فرمان جملگى حلقه زدند
خوش همىخوردند حلوا همچو قند
( ( 400 ) ) چون طبق خالى شد آن كودك ستد
گفت دينارم بدهاى با خرد
( ( 401 ) ) شيخ گفتا از كجا آرم درم ؟
وام دارم مىروم سوى عدم
( ( 402 ) ) كودك از غم زد طبق را بر زمين
ناله و گريه بر آورد و حنين
( ( 403 ) ) ناله مىكرد و فغان هاى هاى
كاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى
( ( 404 ) ) كاشكى من گرد گلخن گشتمى
بر در اين خانقه نگذشتمى
( ( 405 ) ) صوفيان طبل خوار لقمه جو
سگ دلان همچو گربه روى شو
( ( 406 ) ) از غريو كودك آن جا خير و شر
گرد آمد گشت بر كودك حشر
( ( 407 ) ) پيش شيخ آمد كه اى شيخ درشت
تو يقين دان كه مرا استاد گشت
( ( 408 ) ) گر بر استا روم دست تهى
او مرا بكشد اجازت مىدهى ؟
( ( 409 ) ) و آن غريمان هم به انكار و جحود
رو به شيخ آورده كاين بازى چه بود
( ( 410 ) ) مال ما خوردى مظالم مىبرى
از چه بود اين ظلم ديگر بر سرى
( ( 411 ) ) تا نماز ديگر آن كودك گريست
شيخ ديده بست و بر وى ننگريست
( ( 412 ) ) شيخ فارغ از جفا و از خلاف
در كشيده روى چون مه در لحاف
( ( 413 ) ) با اجل خوش با ازل خوش شاد كام
فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام
( ( 414 ) ) آن كه جان در روى او خندد چو قند
از ترش روئىّ خلقش چه گزند
( ( 415 ) ) آن كه جان بوسه دهد بر چشم او
كى خورد غم از فلك وز خشم او ؟
( ( 416 ) ) در شب مهتاب مه را بر سماك
از سگان و عوعو ايشان چه باك
( ( 417 ) ) سگ وظيفهء خود بجا مىآورد
مه وظيفهء خود به رخ مىگسترد
( ( 418 ) ) كارك خود مىگزارد هر كسى
آب نگذارد صفا بهر خسى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 249
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٩