تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
دريافت كنيم و نتيجه مىگيرد كه پس اين حقيقت برترين را خود موجود برترين براى ما قابل كشف و شهود ساخته است . لرمانتوف آن شاعر برجسته و انسان شناس اين مسئله را در يك قطعهء ادبى بسيار زيبا چنين مىگويد : « با بيم به آينده و با اضطراب بگذشته مىنگرم ، همه جا چون گناهكارى كه پاى چوبهء دار ايستاده باشد ، سراغ آشنايى را مىگيرم كه راز درون مرا بفهمد . راستى آيا روزى خواهد رسيد كه منادى مرگ زندگى را به من بياموزد و مقصد اين اميدها و هوسها را برايم آشكار كند ؟ به من بگويد : كه خدا براى من چه سر نوشتى نوشته بود و چرا با چنين تلخى آرزوهاى جوانى مرا بر باد داد ؟ آن چه را بر زمين بدهكار بودم بر زمين پس دادم ، عشق و اميد و غم و شادى همه را در پاى زندگى نثار كردم حالا آمادهء زندگى نو هستم . خاموش نشسته‌ام و در انتظارم ، زيرا - وقت رفتن فرا رسيده است . اما در اين جهان برادرى از خود باقى نمىگذارم . روح من كه تاريكى و سرما در ميانش گرفته‌اند همچون ميوه‌اى است كه پيش از آن كه برسد با تابش تند آفتاب وجود و سيلى طوفان سر نوشت فاسد شده باشد . اگر آفريدگار ما را محكوم بدان كرده بود كه در جهل زندگى كنيم و تسليم باشيم ، هرگز در روح ما هوسهاى پنهان و ارضا نشدنى پديد نمىآورد و اجازه نمىداد دل ما آرزوى آن چيزهايى را كند كه نبايد انجام بگيرد . اگر بنا بود كه جاودانه از درك كمال محروم بمانيم هرگز ما را وانمىداشت كه در اين جهان پهناور و در زواياى روح خود چنين مشتاقانه در جستجوى كمال باشيم ، اما در دل هر يك از ما احساس مقدسى هست كه آن را اميد مىخوانند . جايگاه اين الهه روزهاى فرا نرسيدهء روح ما و هيجانها و هوسهاى ناچيز زمينى ما است . وجود اين پرتو اميد خود گواه آن است كه از هم اكنون در آسمان يا جايى ديگر مكانى هست كه در آن عشق همچون فرشته‌اى مهربان به استقبال ما خواهد آمد و روح