پادشاه كه صاحب آن باز زيبا بود ، تا آخر روز در جستجوى باز خويش مىگشت ، تا گذارش به سوى آن پير زن فرتوت و خانه محقرش افتاد . آن باز زيبا را در ميان گرد و غبار و دود مشاهده كرد و شروع به ناله و گريستن نمود . گفت اگر چه بىوفايى تو اقتضاى چنين پيش آمد ناگوارى را داشت ، تو چگونه از بهشت برين فرار كرده در دوزخ جاى گير شدى ؟ مگر نمىدانى كه « دوزخيان با بهشتيان يكسان نيستند » ؟ اين است سزاى مثل تو حيوانى كه از قصر پادشاهى به خانهء محقر پير زنى فرار كند .
اين است مثل دنيا و شما انسانها . اى انسان كه باز زيبا صورت و عالى سيرت هستى .
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده ها داده است
كه اى بلند نظر شاهباز سد ره نشين
نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است
تو را ز كنگرهء عرش مىزنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
شما مگر نمىدانيد كه اين دنياى دون جاهل پرستى است كه مردم دانا و آگاه خود را به آن نمىفروشند ؟
كسى چه داند كه اين گوژ پشت مينا رنگ
چگونه مولع آزار مردم داناست
آن باز مانند ما انسانها نبود كه همواره در صدد توجيه موقعيت خود بر مىآييم و با تمام لجاجت به هستى خود آتش سوزان شعله ور مىكنيم . هنگامى كه باز اشتباه خود را ديد بال و پر خود را بدست شاه مىماليد و با تمام بىزبانى مىگفت : من گناه كردهام ، من از موجوديت خود غافل بودهام .
پس كجا نالد كجا زارد لئيم ؟
گر تو نپذيرى به جز نيك اى كريم
سر كجا بنهد ظلوم شرمسار
جز به درگاه تو اى آمرزگار
خداوندا