مژده وصل تو كم كز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاى تو كه گر بندهء خويشم خوانى
از سر خواجگى كون و مكان برخيزم
همتم بدرقهء راه كن اى طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
لطف خداوندى است كه شما را به ارتكاب به جنايت جرأت مىبخشد ، زيرا - چنين احساس مىكنيد كه او خدا است و مىتواند هر زشتى را به نيكويى مبدل بسازد . اما به اين احساس تكيه نكنيد ، زيرا - در جايى كه خوبىهاى ما زشت بنمايد ، زشتىهاى ما چه خواهد شد ؟ تو گمان مىكنى كه وظايفى را كه انجام مىدهى شايستهء هر گونه پاداش نيكو است ، آن گاه با اين تصور به ارتكاب جرم و جنايت تن درمىدهى تو شنيدهاى كه بايستى دعا و توبه و ذكر داشته باشى ، از اين دستور سوء استفاده كرده به خود مغرور مىشوى ، جامه را پاره مىكنى و مىگويى چه ضررى دارد من كه سوزن و نخ دارم و مىتوانم آن را وصله كنم ؟ تو هنگامى كه ترغيب و تحريك خداوندى را در بارهء انسانها مىبينى كه مىگويد : به من نزديك شويد و با من به گفتگو و به نيايش در آييد ، خود را با خدا هم سخن احساس مىكنى و نمىدانى كه باعث جدايى تو از بارگاه ربوبى همين غرور و خود پسندى مىباشد .
اگر مقام و حكمت اقتضا كند كه پادشاه به همراه تو در روى زمين بنشيند تو ساده لوح مباش و گمان مبر كه حقيقتاً آن پادشاه هم راز و دمساز تو است ، تو بايستى خويشتن را بشناسى و مطابق موجوديت خود در تمام حالات ارتباط با موجود برتر وضع خود را در نظر بگيرى .
باز ابراز پشيمانى كرد و گفت : اى پادشاه از كردهء خود پشيمانم ، در توبه هميشه باز است ، من اكنون توبه مىكنم و از نو مسلمان مىشوم ، من به پشتيبانى تو مست و