يافتن پادشاه باز خويش را در خانهء كمپير و مبتلا شدن
( ( 323 ) ) علم آن بازيست كاو از شه گريخت
سوى آن كمپير كه مىآرد بيخت
( ( 324 ) ) تا كه تتماجى پزد اولاد را
ديد آن باز خوش و خوش زاد را
( ( 325 ) ) پايكش بست و پرش كوتاه كرد
ناخنش ببريد و قوتش كاه كرد
( ( 326 ) ) گفت نااهلان نكردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
( ( 327 ) ) دست هر نااهل بيمارت كند
سوى ما در آ كه تيمارت كند
( ( 328 ) ) مهر جاهل را چنين دان اى رفيق
كژ رود جاهل هميشه در طريق
جاهل ار با تو نمايد هم دلى
عاقبت زخمت زند از جاهلى
( ( 329 ) ) روز شه در جستجو بىگاه شد
سوى آن كمپير و آن خرگاه شد
( ( 330 ) ) ديد ناگه باز را در دود و گرد
شه بر او بگريست زار و نوحه كرد
( ( 331 ) ) گفت هر چند اين جزاى كار توست
كه نباشى در وفاى ما درست
( ( 332 ) ) چون كنى از خلد در دوزخ قرار
غافل از لا يستوى اصحاب نار
( ( 333 ) ) اين سزاى آن كه از شاه خبير
خيره بگريزد به خانهء گنده پير
گنده پير جاهل اين دنيا دنى است
هر كه مايل شد به دو خوار و غبى است
هست دنيا جاهل و جاهل پرست
عاقل آن باشد كه زين جاهل برست
هر كه با جاهل بود هم راز باز
آن رسد با او كه با آن شاهباز
( ( 334 ) ) باز مىمالد پر بر دست شاه
بىزبان مىگفت من كردم گناه
( ( 335 ) ) پس كجا نالد كجا زارد لئيم
گر تو نپذيرى به جز نيك اى كريم
سر كجا بنهد ظلوم شرمسار
جز به درگاه تو اى آمرزگار
( ( 336 ) ) لطف شه جان را جنايت جو كند
ز انكه شه هر زشت را نيكو كند
( ( 337 ) ) رو مكن زشتى كه نيكىهاى ما
زشت آيد پيش آن زيباى ما
( ( 338 ) ) خدمت خود را سزا پنداشتى
تو لواى جرم از آن افراشتى