تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠

يافتن پادشاه باز خويش را در خانهء كمپير و مبتلا شدن

( ( 323 ) ) علم آن بازيست كاو از شه گريخت سوى آن كمپير كه مىآرد بيخت ( ( 324 ) ) تا كه تتماجى پزد اولاد را ديد آن باز خوش و خوش زاد را ( ( 325 ) ) پايكش بست و پرش كوتاه كرد ناخنش ببريد و قوتش كاه كرد ( ( 326 ) ) گفت نااهلان نكردندت بساز پر فزود از حد و ناخن شد دراز ( ( 327 ) ) دست هر نااهل بيمارت كند سوى ما در آ كه تيمارت كند ( ( 328 ) ) مهر جاهل را چنين دان اى رفيق كژ رود جاهل هميشه در طريق جاهل ار با تو نمايد هم دلى عاقبت زخمت زند از جاهلى ( ( 329 ) ) روز شه در جستجو بىگاه شد سوى آن كمپير و آن خرگاه شد ( ( 330 ) ) ديد ناگه باز را در دود و گرد شه بر او بگريست زار و نوحه كرد ( ( 331 ) ) گفت هر چند اين جزاى كار توست كه نباشى در وفاى ما درست ( ( 332 ) ) چون كنى از خلد در دوزخ قرار غافل از لا يستوى اصحاب نار ( ( 333 ) ) اين سزاى آن كه از شاه خبير خيره بگريزد به خانهء گنده پير گنده پير جاهل اين دنيا دنى است هر كه مايل شد به دو خوار و غبى است هست دنيا جاهل و جاهل پرست عاقل آن باشد كه زين جاهل برست هر كه با جاهل بود هم راز باز آن رسد با او كه با آن شاهباز ( ( 334 ) ) باز مىمالد پر بر دست شاه بىزبان مىگفت من كردم گناه ( ( 335 ) ) پس كجا نالد كجا زارد لئيم گر تو نپذيرى به جز نيك اى كريم سر كجا بنهد ظلوم شرمسار جز به درگاه تو اى آمرزگار ( ( 336 ) ) لطف شه جان را جنايت جو كند ز انكه شه هر زشت را نيكو كند ( ( 337 ) ) رو مكن زشتى كه نيكىهاى ما زشت آيد پيش آن زيباى ما ( ( 338 ) ) خدمت خود را سزا پنداشتى تو لواى جرم از آن افراشتى