تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
انسانها تنها انديشه و سمت انديشهء او را منظور كرد .
گر در دل گل گذرد گل باشى ور بلبل بىقرار بلبل باشى
چون اين مسئله در مباحث پيشين مشروحاً بررسى شده است ، لذا از تفصيل بيشتر خوددارى شد .
( ( 284 ) ) حق فرستاد انبيا را بهر اين تا جدا گردد از ايشان كفر و دين

حكمت بعثت پيامبران تفكيك كفر از دين است

شش بيت پس از بيت فوق مضمونى را در بر دارد كه مىگويد : فرستادن انبيا براى اين بود كه افراد انسانى از يكديگر جدا شوند ، اين جدا شدن به اين معنى نيست كه آنان در عالم پيش از طبيعت كاملًا يك حقيقت بودند ، زيرا - صريحاً مىگويد :
بود نقد و قلب در عالم دوان چون جهان شب بود و ما چون شب روان تا بر آمد آفتاب انبيا گفت اى غش دور شو ، صافى بيا
پس افراد انسانى از نظر شقاوت و سعادت و مغشوش و صافى بودن از جهان پيش از طبيعت از يكديگر جدا بودند ، ولى چون وسايل ديد انسانها و ملاك تفكيك هنوز وجود نداشت آنان يكسان مىنمودند ، چنان كه مىگويد :
پيش از ايشان ما همه يكسان بديم كس ندانستى كه ما نيك و بديم
يعنى كسى نبود و وسيله‌اى وجود نداشت كه نيك ما را از بد ما جدا كند . اين مطلب با آن اصلى كه در گذشته و بعضى از ابيات ديگر خواهد گفت منافات دارد ، آن اصل چنين است :
چون كه بىرنگى اسير رنگ شد موسيى با موسيى در جنگ شد
مضمون امثال اين بيت مىگويد : پيش از سرازير شدن موجودات انسانى به اين