شده آن را به دست و پاى انسانى مىپيچاند ، به اضافهء اين كه با هيچ نوع زندگانى اجتماعى هم سازگار نمىباشد ، بنا بر اين بايستى اين مىخواهم به هر نحوى است محدود و مهار شود . اين كارى است كه از آغاز زندگانى با اشكال گوناگون وجود داشته است ، تا اين جا قضيه روشن و قابل درك و عمل عمومى است ، ولى عمدهء مطلب اين است كه مادامى كه محدود كردن مىخواهم با علل جبرى طبيعى و اجتماعى صورت بگيرد آن انسان مهار شده تمام حقيقت خود را نشان نخواهد داد ، چنان كه براى خود شخصيت واقعى درك نخواهد كرد ، زيرا چنان كه گفتيم او همواره با يك مىخواهم زندگى مىكند كه معتقد است اين مىخواهم با تشخيص ديگران يا با عوامل جبرى بريده شده و ناقص است .
بدين جهت است كه او هرگز نيل به تمام موجوديت خود را در عرصهء زندگانى نخواهد پذيرفت .
اما اگر فرض كنيم كه توانستيم به اين انسان بفهمانيم كه شخصيت تو روى دو اساس مهم شالوده ريزى مىشود :
اول - اين كه بايد بدانى كه ديگران هم موجود هستند و مانند تو داراى مىخواهم بىنهايت مىباشند .
دوم - اين كه تا موجوديت خود را در باره خواسته هايت مهار نكنى طعم عالى موجوديت ديگران را نخواهى چشيد ، چنان كه تا طعم موجوديت ديگران را نچشى توانايى چشيدن موجوديت خود را نخواهى داشت ، يا حد اقل ديگران نخواهند گذاشت تو طعم موجوديت خود را حقيقتاً بچشى .
آقايان متفكرين تاريخ هم شاهد اين اصل است .
توجه به اين دو ركن اساسى يك نتيجهء شگفت انگيزى مىدهد كه ما آن را استقلال مطلوب فرد مىناميم ، آن نتيجه عبارت است از به وجود آمدن وجدان آزاد كه با مهار كردن مىخواهم طبيعى طعم مىخواهم جهانى را خواهد چشيد ، همين اصل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 212
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١٢