از آن جمله : « 1 - زمان در جهان عينى وجود ندارد ، بلكه يك پديدهء توهمى است . 2 - زمان موجوديتى دارد اما نه موجوديتى كه قائم به خود باشد ، بلكه نسبتى است كه ميان رويدادها محقق مىشود ، مثلًا ميان طلوع آفتاب و حضور يك فرد از انسان در فلان محل ، دو حادثه است كه ميان آنها وقت وجود دارد يا به شكل هم زمانى يا مقدم و يا موخر و مجموع اين وقتها زمان ناميده مىشود . 3 - زمان موجوديتى جدا از جسمانيات دارد . 4 - زمان يك جوهر جسمانى است و آن خود فلك اقصى است . 5 - زمان يك پديدهء عرضى و خود حركت است . . . » ( 1 ) سپس از ابو البركات بغدادى نقل مىكند كه او زمان را مقدار وجود معرفى كرده است . شگفت انگيزترين نظريه در بارهء زمان آن است كه مىگويد : « زمان وجود غير مادى دارد و عين واجب الوجود بذاته مىباشد . » ( 2 )
زمان از نظر افلاطون
پس از نقل اين نظريات يك عقيدهء جامعترى از افلاطون در بارهء زمان نقل مىكند كه به طور اختصار بدين قرار است :
« زمان در قلمرو موجودات ممكنه بوده و وجوب ذاتى ندارد ، ولى ذات آن از ماده جدا است ) .
( توضيح نظريهء افلاطون در بارهء زمان چنين است ) :
حقيقت زمان در واقع داراى تغيير و حركت نيست . بلكه حركت و تغيير به جهت ارتباط زمان با متغيرات ايجاد مىشود ، به همين جهت است كه ذات زمان دوام و ابديت مربوط به ( سرمد ) است پيش و پس كه در بارهء زمان تصور مىشود مربوط به ذات آن نيست بلكه از حوادث متغير ناشى مىگردد .
هامش
( 1 ) اسفار ، ج 3 ، سفر اول ، ص 142 و 143 . .
( 2 ) اسفار ، ج 3 ، ص 144 . .