افتادن ركابدار در پاى امير المؤمنين عليه السلام كه اى امير مرا بكش و از اين بليه برهان
( ( 3939 ) ) باز آمد كاى على زودم بكش
تا نبينم آن دم و وقت ترش
( ( 3940 ) ) من حلالت مىكنم خونم بريز
تا نبيند چشم من آن رستخيز
( ( 3941 ) ) گفتم ار هر ذرهاى خونى شود
خنجر اندر كف به قصد تو بود
( ( 3942 ) ) يك سر مو از تو نتواند بريد
چون قلم بر تو چنان خطى كشيد
( ( 3943 ) ) ليك بىغم شو شفيع تو منم
خواجهء روحم نه مملوك تنم
( ( 3944 ) ) پيش من اين تن ندارد قيمتى
بىتن خويشم فتى ابن الفتى
( ( 3945 ) ) خنجر و شمشير شد ريحان من
مرگ من شد بزم و نرگسدان من
( ( 3946 ) ) آن كه او تن را بدينسان پى كند
حرص ميرى و خلافت كى كند ؟
( ( 3947 ) ) ز ان به ظاهر كاو شد اندر جاه و حكم
تا اميران را نمايد راه و حكم
تا بيارايد به هر تن جامه اى
تا نويسد او به هر كس نامه اى
( ( 3948 ) ) تا اميرى را دهد جان دگر
تا دهد نخل خلافت را ثمر
ميرى او بينى اندر آن جهان
فكرت پنهانيت گردد عيان
هين گمان بد مبر اى ذو لباب
با خود آ و اللَّه اعلم بالصواب
روايت
« قال عبد اللَّه بن العباس دخلت على امير المؤمنين عليه السلام بذى قار و هو يخصف نعله فقال لى ما قيمة هذه النعل ؟ فقلت لا قيمة لها ، فقال عليه السلام و الله لهي أحب إلي من إمرتكم إلا أن أقيم حقا أو أدفع باطلا . » ( 1 ) ( عبد اللَّه بن عباس مىگويد : در ذى قار به خدمت على عليه السلام رسيدم ، او مشغول وصله زدن به كفش خود بود ، به من گفت : ارزش اين كفش چيست ؟ عرض كردم ارزش ندارد . فرمود : سوگند به خدا ، اين نعل بىارزش در نزد من بهتر است از اين زمامدارى كه به شما دارم ، مگر اين كه حقى را اقامه كنم يا باطلى را محو و نابود بسازم . )
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 33 . .