تعجب كردن آدم از فعل ابليس و عذر آوردن و توبه كردن
( ( 3894 ) ) روزى آدم بر بليسى كاو شقى است
از حقارت وز زيافت بنگريست
( ( 3895 ) ) خويش بينى كرد و آمد خود گزين
خنده زد بر كار ابليس لعين
( ( 3896 ) ) بانگ بر زد غيرت حق كاى صفى
تو نمىدانى ز اسرار خفى
( ( 3897 ) ) پوستين را باژگونه گر كند
كوه را از بيخ و از بن بر كند
( ( 3898 ) ) پردهء صد آدم آن دم بر درد
صد بليس نو مسلمان آورد
( ( 3899 ) ) گفت آدم توبه كردم زين نظر
اين چنين گستاخ ننديشم دگر
يا رب اين جرأت ز بنده عفو كن
توبه كرده مىنگيرم زين سخن
( ( 3900 ) ) يا غياث المستغيثين اهدنا
لا افتخار بالعلوم و الغنى
( ( 3901 ) ) لا تزغ قلباً هديت بالكرم
و اصرف السوء الذى خط القلم
( ( 3902 ) ) بگذران از جان ما سوء القضا
وامبر ما را ز اخوان الصفا
اى خدا اى فضل تو حاجت روا
با تو ياد هيچ كس نبود روا
( ( 3903 ) ) تلختر از فرقت تو هيچ نيست
بىپناهت غير پيچا پيچ نيست
( ( 3904 ) ) رخت ما هم رخت ما را راه زن
جسم ما مرجان ما را جامه كن
( ( 3905 ) ) دست ما چون پاى ما را مىخورد
بىامان تو كسى چون جان برد
( ( 3906 ) ) ور برد جان زين خطرهاى عظيم
برده باشد مايهء ادبار و بيم
( ( 3907 ) ) ز انكه جان چون و اصل جانان نبود
تا ابد با خويش كور است و كبود
( ( 3908 ) ) چون تو ندهى راه جان خود برده گير
جان كه بىتو زنده باشد مرده گير
( ( 3909 ) ) گر تو طعنه مىزنى بر بندگان
مر تو را آن مىرسد اى كامران
( ( 3910 ) ) ور تو ماه و مه را گويى جفا
ور تو قد سرو را گويى دو تا
( ( 3911 ) ) ور تو چرخ و عرش را گويى حقير
ور تو كان و بحر را گويى دو تا