المنذر الطريقى در ( بعضى از نسخه ها به جاى طريقى كلمهء ظريفى ثبت شده است ) گفته است كه فطر بن الخليفة المخزومى كه تابعى و از موثقين است از ابن الطفيل روايت مىكند : هنگامى كه مردم براى بيعت نزد امير المؤمنين عليه السلام جمع شدند عبد الرحمن بن ملجم مرادى هم در ميان آنها بود و خواست با آن حضرت بيعت كند ، حضرت امتناع فرمود ، اين قضيه دو يا سه بار تكرار شد سپس با آن حضرت بيعت كرد .
سپس امير المؤمنين فرمود : چه مانعى از اقدام شقىترين مردم جلوگيرى مىكند سوگند به خدايى كه جانم در دست او است محاسنم را با خون سرم خضاب خواهى كرد .
سپس فرمود :
اشدد حيازيمك للموت فان الموت لاقيكا * و لا تجزع من الموت إذا حل بواديكا
سينه را محكم ببند ( كنايه از آماده شدن است ) براى مرگ ، زيرا - مرگ تو را ملاقات خواهد كرد .
هرگز از مرگ مترس و جزع و ناله مكن ، هنگامى كه به سامان تو روى مىآورد ) .
باز او به طفيل مىگويد : وقتى كه امير المؤمنين عليه السلام حقوق بيت المال مردم را بخش مىكرد نوبت ابن ملجم رسيد آن حضرت فرمود :
اريد حياته و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مراد
من براى او عطا كردن مىخواهم او مرگ مرا مىخواهد ، عذر آن رفيق مرادى را در اين خيالى كه دارد بيان كن ) .
بعضى ديگر از مورخين اين شعر را چنين نقل مىكنند « اريد حياته و يريد قتلى . . » .
( من زندگانى او را مىخواهم او مرگ مرا . ) ( 1 )
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ابو الفرج اصفهانى ، چاپ قاهره ، با شرح و تحقيق از سيد احمد صقر ، ص 31 و ارشاد مفيد ، ص 6 ، و شرح ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 42 و شرح شافيه ابو فراس ، ص 99 . .