غير از « خود طبيعى » كه طبيعت به او داده و مقدارى را هم خود با كوشش از طبيعت گرفته است چيز ديگرى را نمىشناسد ، او يك حيوان ناخود آگاهى است كه در زندگانى مىجنبد و نقش مىكشد و اگر نيرومند هم بوده باشد ناخود آگاهانه نيروى خود را بدون ملاحظهء اصل و قانون مستهلك مىكند . او در اين ادعا كه » خودش « مىباشد از اين جهت راست مىگويد كه هيچ حقيقتى را در ما وراى لوليدن در اين زندگانى و حد اكثر لذت به دست آوردن و فرار كردن حتى از كوچكترين درد و ناراحتى نپذيرفته است . اما مطلب دروغى را كه مىگويد اين است كه او با خيال « خود » هميشه دل گرم است كه » من خودم هستم « ولى او خودش نيست بلكه همان عوامل و انگيزه هاى حيوانى است كه او را اداره مىكند ، او مانند همان سنگ ريزه است كه سبد روز به سبد شب مىاندازد و بالعكس ، او در اين نقل مكان از روزها به شبها و بالعكس در تاريخ زندگانيش كوچكترين اختيارى ندارد ، در نتيجه « خود » ندارد . در اين باره آرتر جرسيلد از سورن كىير كگارد جملهء بسيار زيبايى نقل مىكند : « اگر كسى وارث تمام گنجينه هاى جهان باشد از پيش از رسيدن بسن رشد نمىتواند عملا مالك آن باشد و نيز قوىترين شخصيت جهان هيچ است اگر خود را نشناسد و بر عكس كسى كه خود را بشناسد ارزش فوق العاده دارد ، اگر چه ممكن است در نظر ما شخصيتى ناچيز داشته باشد ، چون مهم آن نيست كه كسى چنين يا چنان باشد مهم اين است كه خودش باشد . » ( 1 ) ممكن است اين اصل را به شكل ديگرى بگوييم كه شاملتر و منطقىتر به نظر برسد ، به اين بيان كه « خود » از هنگام رشد كودك شروع مىشود ، ولى اين حقيقت ( خود ) يك پديدهء ثابت و جامد نيست ، بلكه همواره در جريان است ، بنا بر اين اگر اين جريان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 756
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٥٦
هامش
( 1 ) شناخت خويشتن ، آرتر جرسيلد ، ص 2 . .