صبح چون دم زد علم برداشت خور
هر تنى از خوابگه برداشت سر
( ( 3674 ) ) بىهشان را وادهد حق هشها
حلقه حلقه حلقه ها در گوشها
( ( 3675 ) ) پاى كوبان دستافشان در ثنا
ناز نازان ربنا احييتنا
( ( 3676 ) ) آن جلود و آن عظام ريخته
فارسان گشته غبار انگيخته
( ( 3677 ) ) حمله آرند از عدم سوى وجود
در قيامت هم شكور و هم كنود
( ( 3678 ) ) سر چه مىپيچى كنون ناديده اى
در عدم ز اول نه سر پيچيده اى
( ( 3679 ) ) در عدم افشرده بودى پاى خويش
كه مرا كه بر كند از جاى خويش
( ( 3680 ) ) مىنبينى صنع ربانيت را
چون كشيد او موى پيشانيت را
( ( 3681 ) ) تا كشيدت اندر اين انواع حال
كه نبودت در گمان و در خيال
( ( 3682 ) ) آن عدم او را هماره بنده است
كار كن ديوا سليمان زنده است
( ( 3683 ) ) ديو مىسازد جفان كالجواب
زهره نى تا دفع گويد تا جواب
( ( 3684 ) ) خويش را بين چون همىلرزى ز بيم
مر عدم را نيز لرزان بين مقيم
( ( 3685 ) ) ور تو دست در اندر مناصب مىزنى
هم ز ترس است آن كه جانى مىكنى
( ( 3686 ) ) هر چه جز عشق خداى احسن است
گر شكر خوارى است آن جان كندن است
( ( 3687 ) ) چيست جان كندن سوى مرگ آمدن
دست در آب حياتى نازدن
( ( 3688 ) ) خلق را دو ديده در خاك ممات
سر گمان دارند در آب حيات
( ( 3689 ) ) جحد كن تا صد گمان گردد نود
شب برو ور نه بخسبى در نورد
( ( 3690 ) ) در شب تاريك جو آن روز را
پيش كن آن عقل ظلمت سوز را
( ( 3691 ) ) در شب بد رنگ بس نيكى بود
آب حيوان جفت تاريكى بود
( ( 3692 ) ) سر ز خفتن كى توان برداشتن
با چنين خشخاش غفلت كاشتن
( ( 3693 ) ) خواب مرده لقمه مرده يار شد
خواجه خفت و دزد شب در كار شد
( ( 3694 ) ) تو نمىدانى كه خسمانت كىاند
ناريان خسم وجود خاكىاند
( ( 3695 ) ) نار خصم آب و فرزندان اوست
هم چنان كه آب خصم جان اوست
( ( 3696 ) ) آب آتش را كشد زيرا كه او
خصم فرزندان آب است و عدو
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 691
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٩١