تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠

گفتن پيغمبر صلى الله عليه و آله مر زيد را كه اين سرّ را فاشتر از اين مكن

( ( 3656 ) ) گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم رهروان را شمع و شيطان را رجوم ( ( 3657 ) ) هر كسى را گر بدى آن چشم و زور كه گرفتى ز آفتاب چرخ نور ( ( 3658 ) ) كى ستاره حاجتستى اى ذليل كه بود بر نور خورشيد او دليل هيچ ماه و اخترى حاجت نبود كه بود بر آفتاب حق شهور ( ( 3659 ) ) ماه مىگويد بر ابر و خاك و فىء من بشر بودم ولى يوحى الى ( ( 3660 ) ) چون شما تاريك بودم از نهاد وحى خورشيدم چنين نورى بداد ( ( 3661 ) ) ظلمتى دارم به نسبت با شموس نور دارم بهر ظلمات نفوس ( ( 3662 ) ) ز ان ضعيفم تا تو تابى آورى كه نه مرد آفتاب انورى ( ( 3663 ) ) همچو شهد و سركه در هم تافتم تا سوى رنج جگر ره يافتم ( ( 3664 ) ) چون ز علت وارهيدى اى رحيم سركه را بگذار مىخور انگبين ( ( 3665 ) ) تخت دل معمور شد پاك از هوا بر وى الرحمن على الاعرش استوى ( ( 3666 ) ) حكم بر دل بعد از اين بىواسطه حق كند چون يافت دل اين رابطه ( ( 3667 ) ) اين سخن پايان ندارد زيد كو تا دهم پندش كه رسوايى مجو نيست حكمت گفتن اسرار را چون قيامت مىرسد اظهار را ( ( 3668 ) ) زيد را اكنون نيابى كو گريخت جست از صفّ نعال و نعل ريخت ( ( 3669 ) ) تو كه باشى زيد هم خود را نيافت همچو اختر كه بر او خورشيد تافت ( ( 3670 ) ) نى از او نقشى بيابى نه نشان نى كهى يا بى نه راه كهكشان ( ( 3671 ) ) شد حواس و نطق بىپايان ما محو نور و دانش سلطان ما ( ( 3672 ) ) حسها و عقلهاشان در درون موج در موج لدينا محضرون ( ( 3673 ) ) چون بيامد شام و وقت بار شد انجمن پنهان شده بر كار شد خلق عالم جملگى بىهش شوند پرده ها بر رو كشند و بغنوند