گفتن پيغمبر صلى الله عليه و آله مر زيد را كه اين سرّ را فاشتر از اين مكن
( ( 3656 ) ) گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم
رهروان را شمع و شيطان را رجوم
( ( 3657 ) ) هر كسى را گر بدى آن چشم و زور
كه گرفتى ز آفتاب چرخ نور
( ( 3658 ) ) كى ستاره حاجتستى اى ذليل
كه بود بر نور خورشيد او دليل
هيچ ماه و اخترى حاجت نبود
كه بود بر آفتاب حق شهور
( ( 3659 ) ) ماه مىگويد بر ابر و خاك و فىء
من بشر بودم ولى يوحى الى
( ( 3660 ) ) چون شما تاريك بودم از نهاد
وحى خورشيدم چنين نورى بداد
( ( 3661 ) ) ظلمتى دارم به نسبت با شموس
نور دارم بهر ظلمات نفوس
( ( 3662 ) ) ز ان ضعيفم تا تو تابى آورى
كه نه مرد آفتاب انورى
( ( 3663 ) ) همچو شهد و سركه در هم تافتم
تا سوى رنج جگر ره يافتم
( ( 3664 ) ) چون ز علت وارهيدى اى رحيم
سركه را بگذار مىخور انگبين
( ( 3665 ) ) تخت دل معمور شد پاك از هوا
بر وى الرحمن على الاعرش استوى
( ( 3666 ) ) حكم بر دل بعد از اين بىواسطه
حق كند چون يافت دل اين رابطه
( ( 3667 ) ) اين سخن پايان ندارد زيد كو
تا دهم پندش كه رسوايى مجو
نيست حكمت گفتن اسرار را
چون قيامت مىرسد اظهار را
( ( 3668 ) ) زيد را اكنون نيابى كو گريخت
جست از صفّ نعال و نعل ريخت
( ( 3669 ) ) تو كه باشى زيد هم خود را نيافت
همچو اختر كه بر او خورشيد تافت
( ( 3670 ) ) نى از او نقشى بيابى نه نشان
نى كهى يا بى نه راه كهكشان
( ( 3671 ) ) شد حواس و نطق بىپايان ما
محو نور و دانش سلطان ما
( ( 3672 ) ) حسها و عقلهاشان در درون
موج در موج لدينا محضرون
( ( 3673 ) ) چون بيامد شام و وقت بار شد
انجمن پنهان شده بر كار شد
خلق عالم جملگى بىهش شوند
پرده ها بر رو كشند و بغنوند