كه مادهء جهان وجود نداشته است . اين مسئله به عقيدهء گروهى با اثبات صانع و نفى آن رابطهء مستقيم دارد ، به اين معنى كسى كه عالم را قديم بداند ، مجبور است كه اين جهان را از وجود خدا بىنياز بداند و بالعكس كسى كه اين جهان را حادث بداند ، مجبور است كه خدايى را به عنوان به وجود آورندهء اين جهان بپذيرد .
ولى گروهى از فلاسفه ديده شده است كه با اين كه مادهء اصلى يا به تعبير گذشتگان « هيولى » را قديم مىدانستند ، با اين حال احتياج همين عالم را به خدا كاملًا و به طور صريح پذيرفتهاند و مىگويند : همين « هيولى » يا مادهء اصلى اگر چه قديم بوده است ، ولى به حركت آمدن آن و متشكل گشتنش به اشكال گوناگون و صور مختلف احتياج به يك موجودى داشته است كه آن را به حركت در آورد .
بنا بر اين مانعى ديده نمىشود كه كسى با اين كه ماده يا به اصطلاح قدما هيولى را قديم بداند با اين حال وجود خدا را ضرورى بداند .
براى اثبات قدم عالم تا كنون دليلى كه منطق علمى كاملًا از آن حمايت نمايد ديده نشده است فقط آن چه كه وجود دارد اين است كه براى اين جهان اول و آخر ديده نمىشود ، بلكه هر چه كه انديشهء انسانى به عقب بر مىگردد ، مىبيند كه باز هم مىتواند به عقبتر بر گردد ، چنان كه هر چه كه انديشهء انسانى به آينده نفوذ مىكند مىبيند باز بعد و كشش و راهى در مقابلش گسترده شده است و يك انجام مشخص بر اين جهان نمىبيند ، اما بسيار روشن است كه اين استدلال فقط مىتواند بگويد :
ما ز آغاز و ز انجام جهان بىخبريم
اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است
در نظر ما ) و به هيچ وجه نمىتواند اثبات كند كه اين جهان قديم است . اگر به حقيقت امر بنگريم ادعاى اين اشخاص يك ادعاى طبيعى اولى است كه از اصل ناشى شده است كه مىگويد : انسان يك موجود كوچك و در مقابل طول زمانى كه در جهان احساس مىشود مانند آن مگس است كه :
در بهاران زاد و مرگش در دى است
پشّه كى داند كه اين باغ از كى است ؟