پرسيدن پيغمبر صلى الله عليه و آله مر زيد را كه امروز چونى و چگونه از خواب برخاستى ؟ و جواب او كه : اصبحت مؤمناً حقاً
( ( 3500 ) ) گفت پيغمبر صباحى زيد را
كيف اصبحت اى رفيق با صفا
( ( 3501 ) ) گفت عبداً مؤمناً باز اوش گفت
كو نشان از باغ ايمان گر شكفت ؟
( ( 3502 ) ) گفت تشنه بودهام من روزها
شب نخفتستم ز عشق و سوزها
( ( 3503 ) ) تا ز روز و شب گذر كردم چنان
كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
( ( 3504 ) ) كه از آن سو جملهء ملت يكيست
صد هزاران سال و يك ساعت يكيست
( ( 3505 ) ) هست ازل را و ابد را اتحاد
عقل را ره نيست آن سو ز افتقاد
( ( 3507 ) ) گفت خلقان چون ببينند آسمان
من ببينم عرش را با عرشيان
( ( 3508 ) ) هشت جنت هفت دوزخ پيش من
هست پيدا همچو بت پيش شمن
( ( 3509 ) ) يك به يك وامىشناسم خلق را
همچو گندم من ز جو در آسيا
( ( 3510 ) ) كه بهشتى كه و بيگانه كى است
پيش من پيدا چو مار و ماهى است
روز زادن روم و زنگ و هر گروه
يوم تبيض و تسود وجوه
( ( 3511 ) ) اين زمان پيدا شده بر اين گروه
از حبش بودند يا از چين گروه
( ( 3512 ) ) پيش از اين هر چند جان پر عيب بود
در رحم بود و ز خلقان غيب بود
( ( 3513 ) ) الشقى من شقى فى بطن ام
من سمات الجسم يعرف حالهم
( ( 3514 ) ) تن چو مادر طفل جان را حامله
مرگ درد زادن است و زلزله
( ( 3515 ) ) جمله جانهاى گذشته منتظر
تا چگونه زايد اين جان بطر
( ( 3516 ) ) زنگيان گويند خود از ماست او
روميان گويند بس زيباست او
( ( 3517 ) ) چون بزايد در جهان جان وجود
پس نمايد اختلاف بيض و سود
( ( 3518 ) ) گر بود زنگى برندش زنگيان
ور بود رومى كشندش روميان
( ( 3519 ) ) تا نزاد او مشكلات عالم است
آن كه نازاده شناسد او كم است