رنجانيده بود با دل خوش و شادان به راه خود مىرفت .
اما آن همسايهء بيمار كه رنجش خاطرى از او داشت ، عيادت شگفت انگيز كر او را به عداوت بيشترى وادار كرد . بيمار هم با خويشتن چنين مىگفت : شگفتا من مىدانستم كه او با من ميانهء خوبى ندارد ، ولى اين را ديگر نمىدانستم كه اين كر نابكار دشمن جان من بوده است ، او معدن ستم و جفا مىباشد .
بيمار انواعى از ناسزاها را جستجو مىكرد كه از پشت سر همسايهء كر خويش روانه بسازد . او مانند كسى بود كه غذاى نامناسبى بخورد و نتواند آن را در درون خويشتن نگه دارد و مىخواهد به هر طريقى است با تهوع آن را بيرون بريزد .
اما اگر اصول اخلاقى و دينى را بخواهى مراعات كنى بايستى اين غضب و هيجان روانى را در درون خود تعديل كرده با بردبارى انسانى آن را فرو دهى .
اين تحمل و بردبارى در مقابل هيجان روانى روح تو را آن چنان كمال مىبخشد كه شايستهء پاداش بسيار عالى خواهى گشت .
اما بيمارى كه تاب شكيبايى نداشت در دل خود مىگفت : اين همسايهء نابكار كجا رفت ؟ تا با او مقابله به مثل كرده ، نتيجه گفتارهاى ناشايستهء او را در درونش بريزم .
آن موقع كه آن سخنان ناشايست را به من مىگفت من در حال غير عادى بودم و توانايى گفتن را از دست داده بودم .
مگر عيادت براى ايجاد آرامش در دل بيمار نيست ؟ در صورتى كه اين نابكار مانند اين كه دشمنى با دشمن خود در حال انتقام گيرى و كاميابى است با من روبه رو شده بود .
آرى دشمنان همواره سقوط و تيره بختى دشمن خود را آرزو مىكنند و هنگامى كه به بينند دشمن در حال سقوط است شادمان مىگردند .
از همين قبيل است افراد بىشمارى از انسانها كه به خيال خود عبادتها مىكنند و
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 573
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٧٣