خلاصه من نمىتوانم بگويم مقصود جلال الدين از اين كه مىگويد :
« كفر هم نسبت به خالق حكمت است »
آن معناى ظاهرى باشد كه از مصرع مزبور بدست مىآيد ، زيرا جلال الدين شايد در همين كتاب صدها بار تبه كاران را از رحمت خداوندى دور و آنها را موجودات پليد معرفى مىكند .
آن چه كه در تأويل مطلب فوق به نظر مىرسد اين است كه مقصود جلال الدين از حكمت بودن كفر اين است كه هنگامى كه يك نيت پليد يا يك كار زشت از انسان صادر مىشود ، بنا به قاعدهاى كه خود جلال الدين تثبيت مىكند :
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا
اين نيت و اين كار در قوانين و جريانات طبيعت انعكاس طبيعى خود را ايجاد مىكند ، ولى جريانات طبيعت كه همگى جلوه گاه مشيت خداونديست ، بدون دخالت اختيار من به مقتضاى جريان خود نمودهايى را ايجاد مىنمايد ، اين است استناد زشتى يا خوبى به خدا . مثلًا من با علم به اين كه آتش را اگر در انبار بنزين بزنم آن بنزين شعله ور خواهد گشت ، آتشى را در انبار بنزين مىاندازم ، بدون ترديد اين انبار شعله ور خواهد گشت ، اين كه بنزين خاصيت احتراقى دارد و اين كه پس از تماس با ماده محرقه شعله ور خواهد گشت ، يك جريان طبيعى است كه جلوه گاه مشيت خداوندى است ولى اين كار كه من كردهام يعنى آتشى را كه در انبار بنزين انداختهام ، نتيجهء دخالت من در همين جهان طبيعت بوده است كه خود آثار و نمودهايى را به دنبال دارد ، همچنين به جهت تكرار تبه كارىها و پليدىها وجدان از حالت تنبيهى ساقط مىگردد ، ديگر ندايى ندارد ، اين سقوط وجدان نتيجهاى است كه از بىاعتنايى من در بارهء وجدان ايجاد شده است ، اين حالت سقوط را كه قرآن به اين جمله : « ختم الله على قلوبهم » تعبير مىكند ، اثرى است كه در جريان حتمى جهان هستى به عنوان مشيت خداوندى موجود مىگردد .
خلاصه ختم و مهر كردن دل و سقوط وجدان از تحريك يك اثر طبيعى است