خلاصه جلال الدين بارها در بارهء حكومت دل و اين كه قضايايى را كه دل به انسان الهام مىكند و تعليم مىدهد از گروه قضاياى الهى است ، داد سخن داده است . پس از ملاحظهء اين مقدمه ، مطلب مورد بحث ما به اين شكل مطرح مىشود كه آيا هنگامى كه من ستم مىكنم و حقوق ديگران را پاى مال مىكنم و هيچ گونه توجهى به خدا ندارم ، علم و معرفت براى من كوچكترين ارزشى ندارد ، آيا يك شكنجهء وجدانى احساس مىكنم يا نه ؟ اگر بگوييم هيچ گونه احساس شكنجه نمىكنم ، اين ناديده گرفتن مخالف مشاهدات همهء ماست ، زيرا از قديمترين دوران تاريخ مىبينيم كه انسانهاى تبه كار مخصوصاً با نظر به قانون ، احساس شكنجه مىكنند و پشيمان مىگردند . اين پديدهء روشن مىگويد : دل شهادت مىدهد كه بعضى از روشهاى انسانى مخالف خواستهء دل و وجدان است كه با اهميتترين پيك الهى مىباشد .
اكنون من در بارهء كفر كه در هر صورت زشت ممكن است تجلى نمايد ، چگونه بگويم زشت نيست ، در صورتى كه دل به زشتى آن گواهى مىدهد . در همين ابيات صراحتاً مىگويد :
« جان كمال است و نداى او كمال »
ثانياً مگر پشت پردهء طبيعت و روى پردهء طبيعت مانند يك صفحه كاغذ نيست كه دو رو دارد و هر چه در اين رو نقش ببندد در روى ديگر نيز منعكس است ؟ بنا بر اين وقتى كه من كفر مىورزم ، در روى پردهء جهان اين كفر نقش مىبندد . آيا مىتوان گفت كه اين نقش هيچ گونه اثرى در پشت پرده ندارد ؟ در صورتى كه جلال الدين گفت :
« فعل را در غيب اثرها زاد نيست »
اين اثر اگر خوب باشد چگونه نقيض از نقيض خود توليد مىگردد ؟ يعنى مثلًا من نيكى كنم اثر آن در پشت پرده بدى باشد ، يك نفر را از مهلكهء نادانى خلاص كنم يا واقعاً بىنوايى را كه جان خود را از دست مىداد ، نجات بدهم ، ولى اين نيكى احيا كنندهء من ، در پشت پرده به عنوان قتل نفس منعكس شود ؟