تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
آرى خداوند به خود باليدن را زنجير گرانبارى مىكند و بدون آن كه انسان بتواند آن را ببيند با همان زنجير دست و پاى روح او را مىبندد . آن چنان كبر و كفر راه او را بست كه حتى نتوانست آهى هم بكشد . خداوند در بارهء اين اشخاص مىفرمايد : كه زنجيرها را تا چانه آنها بستيم آنان سر بالا و چشم پوشيده در شكنجه قرار گرفتند . خداوند از پيش رو و پشت سر آنان سد غير قابل نفوذى ايجاد كرده و آنان را در پردهء تاريك جهل و نادانى متحير ساخت ، آنان پيش و پس خود را نتوانستند ببينند . اما گمان مكن كه سدى كه در پيش پاى تو به سبب كبر و كفر ايجاد شده است ، به طورى است كه بتوانى آن را تشخيص بدهى . آن سد شبيه به زمين صحرا است كه انسان نمىتواند آن را بشناسد . تو براى خويشتن محبوب زيبايى گرفته و دين و دل به او باخته‌اى ، آيا مىدانى كه اين شاهد دروغين نخواهد گذاشت به وصل آن شاهد اصلى برسى ؟ بسا اشخاص تبه كار و كافر كه ابراز تمايل بدين و تقوى دارند ، ولى با غرور و تكبر و تقليد از اين و آن ، يا به حساب آوردن نظريات اين و آن از راه باز مانده و بكفر خود اصرار ورزيدند . اين بند كبر و نخوت آن چنان نمودار نيست كه انسان براى پاره كردن آن بتواند با وسايل معمولى بكوشد . چنان كه بند آهنين را مىتوان با تبر از هم بريد ، اما اين همان بند درونى است كه بدون تزكيهء نفس و تدبير و انديشه در خويشتن پاره شدنى نيست . كيست كه بتواند بند نامحسوس و غيبى را از دست و پاى روح بر دارد ؟ اگر انسانى را زنبور نيش بزند طبيعت او در صدد دفع سم آن بر آمده و ضرر آن نيش را از خود كنار مىكند . اما اگر فرض كنيم كه زخم و جراحت نيش از موجوديت تست ، در اين صورت اندوه تو پايدارتر از آن است كه به خيال بيايد . در بارهء اين مطلب سينهء من تلاطمى به خود گرفته ، مىخواهد آن چه كه در درون آن مىگذرد بيرون بريزد ، ولى مىترسم كه اگر در باره اندوه پايدار خود پرستى بيش