بدون ترديد مىگويى : اين نور از خاك و گل و سنگ نيست ، بلكه مستند بخورشيد فروزان است .
اگر در و ديوار زبان به سخن بگشايند و بگويند : اين نور از خود ما است ، خورشيد هم دهان گشوده به آنها مىخندد و مىگويد : اگر اين نور از خود شما است چرا موقعى كه من غروب مىكنم تيره و تار مىگرديد ؟ همچنان كه اگر سبزه ها به خود ببالند و بگويند : طراوت و شادابى ما از خود ما است تابستان به آنان مىگويد : اگر چنين است ، پس از آن كه من گذشتم و فصل من تمام شد ، يك بار ديگر در خويشتن بنگريد .
اين بدن ناخود آگاه هم با خود براز و نياز پرداخته و به جمال و عظمت خويش مىبالد .
روح كه فر و شكوه خويش را پنهان كرده است مىگويد : اى مزبلهء كثيف كمى صبر كن تا من از تو پرواز كنم ، تو خيلى به خود مىنازى باش تا چند روز ديگر تو را رها كنم ، خواهى ديد آنان كه به تو عشق مىورزند ، همانها تو را كشان كشان به سوى خاك سياه خواهند برد ، آن گاه در گور تاريك ترا هم دم مار و مور و حشرات خواهند كرد . از حدقهء ديده گان نازنين تو مورى سياحتگرانه عبور كرده سر از سوراخ گوش تو بر خواهد آورد . ممكن است از حدقهء چشمان مست و زيباتر از نرگس تو تا سوراخهاى بينىات كه كلئوپاترهء زيبا را به ياد مىآورد ميدان پيكارى براى حشرات ريز اندام باز شود ، آن گاه همان ميدان ظريف جايگاه تنازع در بقاى همان جانوران باشد ، بخواب اى نازنين دسته گل زندگانى ، بگذار برگهاى ظريف و عطر آگين وجودت كه روزى صدها هزار انسان را سر مست مىساخت چند صباحى هم به شكل مدفوعات حشرات در آيد .
پس كو آن سخنان نغز كه از زبان تو بيرون مىآمد ؟ كو آن شعاع لطيف كه به وسيلهء آن مناظر زيبا را تماشا مىكردى ؟ كو آن گونه هاى نازنينت كه در مقابل نوازش برگ گل تأثر شديدى نشان مىداد ؟ و به قول ابو العلاء معرى :
كم صائن عن قبلة خده
سلطت الارض على خده
و حامل ثقل الثرى جيده
و كان يشكو الثقل من عقده