مثلًا خواهيم ديد كه كسى كه مىگويد : انسان تكامل يافته كسى است كه توليد و توزيع اقتصادى او در حد اكثر شايستگى بوده باشد ، اين شخص حقيقتاً تكامل را بيان مىكند .
اما از ديدگاه معيشت انسانى ، كانت كه مىگويد : تكامل يافته ترين انسان كسى است كه در مقابل تكليف احترام نهايى را داشته باشد او هم راست مىگويد ، اما اين تكامل تنها جنبهء انجام وظيفهاى انسان را بيان مىدارد ، نه همه موجوديت انسان را . . .
مسئلهء ششم - آيا جهان هستى در تكامل رو به كمال مىرود ؟
پاسخ نهايى به اين مسئله مربوط به آگاهى به مجموع جهان هستى و آغاز و انجام و ساير حدود آن است و معلوم است كه چنين آگاهى به دو علت براى ما امكان پذير نخواهد بود :
علت اول - اين جهان هستى ميلياردها سال است كه در جريان و تحول است ، و ما نمىدانيم كه سر گذشت جهان چه بوده است ، آيا ماده و انرژى به همين وضع كه مىبينيم از همان آغاز انبساط هستى بوده است يا هزاران تحول و دگرگونىها پيش آمده ، تا از نظر ماده و انرژى صورت فعلى را به خود گرفته است ؟ و همچنين ما آيندهء جهان هستى را نمىتوانيم به طور دقيق پيش بينى كنيم زيرا - اين جهان چنان كه احساس مىشود يك سيستم بسته نيست كه براى شناسايى آن معرفت واحدهايى در جريان و به اضافهء مقدارى از زمان كه به شكل آينده جلوه مىكند كفايت كند .
علت دوم - كه شايد از نظر علمى و فلسفى مهمتر باشد ، اين است كه نقص و كمال دو پديدهء متقابلاند و تصور يكى از آن دو به تصور ديگرى نيازمند است و اين دو تصور به نوبت خود بدون فرض يك حقيقت كه در جريان تجزيه و تركيب باشد ( ملاك نقص و كمال ) امكان پذير نيست .
اين حقيقت كدام است ؟ بدون ترديد وقتى كه مىگوييم : « حقيقت در جريان » اين پديده در ذهن ما