( ( 1993 ) ) از ملال يار خامش كردمى
گر همو مهلت بدادى يك دمى
( ( 1994 ) ) ليك مىگويد بگو هين عيب نيست
جز تقاضاى قضاى غيب نيست
( ( 1995 ) ) عيب باشد كو نه بيند جز كه عيب
عيب كى بيند روان پاك غيب ؟
( ( 1996 ) ) عيب شد نسبت به مخلوق جهول
نى به نسبت با خداوند قبول
( ( 1997 ) ) كفر هم نسبت به خالق حكمت است
چون به ما نسبت كنى كفر آفت است
( ( 1998 ) ) ور يكى عيبى بود با صد صفات
بر مثال چوب باشد در نبات
( ( 1999 ) ) در ترازو هر دو را يكسان كشند
ز انكه آن هر دو چو جسم و جان خوشند
( ( 2000 ) ) پس بزرگان اين نگفتند از گزاف
جسم پاكان همچو جان افتاد صاف
( ( 2001 ) ) گفتشان و فعلشان و ذكرشان
جمله جان مطلق آمد بىنشان
( ( 2002 ) ) جان دشمن دارشان حسميست صرف
چون زياد از نزد او اسميست صرف
( ( 2003 ) ) آن به خاك اندر شد و كل خاك شد
اين نمك اندر شد و كل پاك شد
( ( 2004 ) ) آن نمك كز وى محمد املح است
ز ان حديث با نمك او افصح است
( ( 2005 ) ) اين نمك باقيست از ميراث او
با تواند آن وارثان او بجو
( ( 2006 ) ) پيش تو شسته تو را خود پيش كو ؟
پيش هستت جان پيش انديش كو
( ( 2007 ) ) گر تو خود را پيش و پس كردى گمان
بستهء جسمى و محرومى ز جان
( ( 2008 ) ) زير و بالا پيش و پس وصف تن است
بىجهتها ز ان جان روشن است
( ( 2009 ) ) بر گشا از نور پاك شه نظر
تا نپندارى تو چون كوته نظر
( ( 2010 ) ) كه همينى در غم و شادى و بس
اى عدم كو مر عدم را پيش و پس
از وجود و از عدم گر بگذرى
از حيات جاودانى بر خورى
( ( 2011 ) ) روز باران است مىرو تا به شب
نى از اين باران از آن باران رب
هست بارانها جز اين باران بدان
كه نمىبيند و را جز چشم جان
چشم جان را پاك كن نيكو نگر
تا از آن باران عيان بينى خضر
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 40
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٠