( ( 1972 ) ) مصطفى آمد كه سازد هم دمى
كلمينى يا حميراء كلمى
( ( 1973 ) ) اى حميراء اندر آتش نه تو نعل
تا ز نعل تو شود اين كوه لعل
( ( 1974 ) ) اين حميراء لفظ تأنيث است و جان
نام تأنيثش نهند اين تازيان
( ( 1975 ) ) ليك از تأنيث جان را باك نيست
روح را با مرد و زن اشراك نيست
( ( 1976 ) ) از مؤنث وز مذكر برتر است
اين نه آن جانست كز خشك و تر است
( ( 1977 ) ) اين نه آن جان است كافزايد زنان
يا گهى باشد چنين گاهى چنان
( ( 1978 ) ) خوش كنندست و خوش و عين خوشى
بىخوشى نبود خوشى اى مرتشى ( 1 ) ( ( 1979 ) ) چون تو شيرين از شكر باشى بود
كان شكر گاهى ز تو غايب شود
زهر محض است آن كه باشد بىوفا
هب لنا يا ربنا نعم الوفا
( ( 1980 ) ) چون شكر گردى ز تأثير وفا
پس شكر كى از شكر باشد جدا
( ( 1981 ) ) عاشق از حق چون غذا يابد رحيق
عقل آن جا گم شود گم اى رفيق
( ( 1982 ) ) عقل جز وى عشق را منكر بود
گر چه بنمايد كه صاحب سر بود
( ( 1983 ) ) زيرك و دانا است اما نيست نيست
تا فرشته لا نشد اهريمنى است
( ( 1984 ) ) او به قول و فعل يار ما بود
چون به حكم حال آيى لا بود
( ( 1985 ) ) لا بود چون او نشد از هست نيست
چون كه طوعاً لا نشد كرهاً بسى است
( ( 1986 ) ) جان كمال است و نداى او كمال
مصطفى گويان ارحنا يا بلال
( ( 1987 ) ) اى بلال افراز بانگ سلسلت
ز ان دمى كاندر دميدم در دلت
اى بلال اى گلبنت را جان سپار
خيز و بلبلوار جان مىكن نثار
( ( 1988 ) ) ز ان دمى كآدم از آن مدهوش شد
هوش اهل آسمان بىهوش شد
( ( 1989 ) ) مصطفى بىخويش شد ز ان خوب صوت
شد نمازش در شب تعريس فوت
( ( 1990 ) ) سر از آن خواب مبارك بر نداشت
تا نمازش صبحدم آمد بچاشت
( ( 1991 ) ) در شب تعريس پيش آن عروس
يافت جان پاك ايشان دست بوس
( ( 1992 ) ) عشق و جان هر دو نهانند و ستير
گر عروسش خواندهام عيبى مگير
هامش
( 1 ) مرتشى رشوه خوار .