در معناى حديث ان لربكم فى ايام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها
( ( 1951 ) ) گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق
اندر اين ايام مىآرد سبق
( ( 1952 ) ) گوش و هش داريد اين اوقات را
در ربائيد اين چنين نفحات را
( ( 1953 ) ) نفحهاى آمد شما را ديد و رفت
هر كه را مىخواست جان بخشيد و رفت
( ( 1954 ) ) نفحهء ديگر رسيد آگاه باش
تا از اين هم وانمانى خواجه تاش
جان آتش يافت ز ان آتش كشى
جان مرده يافت از وى جنبشى
( ( 1955 ) ) جان نارى يافت از وى انطفا
مرده پوشيد از بقاى او قبا
( ( 1956 ) ) تازگى و جنبش طوبى است اين
همچو جنبشهاى خلقان نيست اين
( ( 1957 ) ) گر در افتد در زمين و آسمان
زهره هاشان آب گردد در زمان
( ( 1958 ) ) خود ز بيم اين دم بىمنتهى
باز خوان فابين ان يحملنها
( ( 1959 ) ) ور نه خود اشفقن منها چون بدى
گرنه از بيمش دل كه خون شدى
( ( 1960 ) ) دوش ديگر گونه اين مىداد دست
لقمهء چندى در آمد ره ببست
( ( 1961 ) ) بهر لقمه گشته لقمانى گرو
وقت لقمان است اى لقمه برو
( ( 1962 ) ) از هواى لقمهء اين خار خار
از كف لقمان برون آريد خار
( ( 1963 ) ) در كف او خار و سايه اش نيز نيست
ليكتان از حرص آن تمييز نيست
( ( 1964 ) ) خاردان آن را كه خرما ديده اى
ز آنكه بىنان كور و بس ناديده اى
( ( 1965 ) ) جان لقمان كه گلستان خداست
پاى جانش خستهء خارى چراست ؟
( ( 1966 ) ) اشتر آمد اين وجود خار خوار
مصطفى زادى بر اين اشتر سوار
( ( 1967 ) ) اشترا تنگ گلى بر پشت توست
كز نسيمش در تو صد گلزار رست
( ( 1968 ) ) ميل تو سوى مغيلان است و ريگ
با چه گل چينى ز خار مرده ريگ
( ( 1969 ) ) اى بگشته زين طلب تو كو به كو
چند گويى آن گلستان كو و كو
( ( 1970 ) ) پيش از آن كاين خار پا بيرون كنى
چشم تاريكست جولان چون كنى ؟
( ( 1971 ) ) آدمى كو مىنگنجد در جهان
در سر خارى همىگردد نهان