مغازه است و پشت سرشان آتشى افروخته است كه به بشن پرتو انداخته و ميان آنها و آتش ديوارى است . كسانى پشت ديوار مىگذرند و چيزهايى با خود دارند كه بالاى ديوار بر آمده و سايهء آنها بر بشن مغازه كه اسيران روى به سوى آن دارند مىفتد . اسيران سايه ها را مىبينند و گمان حقيقت مىكنند و حال آن كه حقيقت چيز ديگرى است و آن را نمىتوانند دريابند ، مگر اين كه از زنجيرها رهايى يافته از مغازه در آيند . پس آن اسيران مانند مردم دنيا هستند و سايه هايى را كه به سبب روشنايى آتش مىبينند مانند چيزهايى است كه از پرتو خورشيد بر ما پديدار مىشود ، و لكن آن چيزها هم مانند سايه ها بىحقيقتاند و حقيقت « مثل » است كه انسان تنها به قوهء عقل و به سلوك مخصوصى آنها را ادراك تواند نمود . » ( 1 ) پس از بيان اين مطلب كه تا حدودى مسئلهء مثل را توضيح مىدهد بر مىگرديم به جملهاى كه جلال الدين مىگويد :
چنان كه ملاحظه مىشود مضمون بيت فوق تقريباً با مسئلهء « مثل » شباهت كامل دارد . ولى دو تفاوت مهم ميان « مثل افلاطونى » و نظريهء جلال الدين وجود دارد كه ما بايستى آنها را منظور كنيم . 1 - درك مثل افلاطونى چنان كه خود تصريح كرده است احتياج به شهود و اشراق دارد كه يك فرد بتواند آن را دريابد ، در صورتى كه واقعياتى را كه جلال الدين در پشت پردهء ظواهر طبيعت سراغ مىدهد با شهود برگسون هم قابل مشاهده است ، مقصود ما از شهود برگسون اين است كه چنان كه درك لذت و المهاى عميقتر را هر كس كه داراى ذهن ورزيدهاى باشد مىتواند در خود احساس كند ( 2 ) يك درون عميقتر ما را به حقيقت