مانند اين است كه آفتاب گرفته باشد و مردم به طاس و طشت مىكوبند و ماه را با اين هياهو رسوا مىسازند .
من فرعونم شهرت اسباب بد بختى من شده است ، اين زخمهايى كه از طاس كوفتن مردم به من مىخورد ، از گفتار باطل من است كه ادعا مىكنم : « انا ربكم الاعلى » آنان زخمه ها به طاس مىزنند و غوغا به راه انداختهاند .
اما اين هياهو به رسوايى ماه مىانجامد . ما هم جزء جلال تو هستيم ، اما تيشه هاى تو در جنگل هستى شاخ را مىشكافد . شاخى را به شاخ ديگرى يا به ساقه وصل مىكنى و شاخهء ديگرى را از جريان طبيعى خود معطل مىسازى .
آيا شاخ مىتواند در مقابل تيشه عرض اندام نمايد ؟ آيا تا كنون شاخى توانسته است از دست تيشه رهايى يابد ؟ خدايا سوگند به حق آن قدرت كه در تيشه آفريدهاى اين كجيهاى ما را راست فرماى .
باز فرعون با خويشتن به سخن پرداخته مىگويد : شگفتا مگر من در شبها يا رب يا رب نمىگويم ؟ هر جا كه ميان من و خدا خلوتى دست مىدهد خاكسار گشته ، موزون مىگردم ، ولى هنگامى كه به موسى مىرسم حال من دگرگون مىگردد و كفر مىورزم ، مانند رنگ آن طلاى قلب كه هنگامى كه در آتش براى آزمايش گذاشته مىشود ، رنگش بر مىگردد و سيه رو مىشود .
آيا چنين نيست كه تمام قلب و قالب من در حكم او است ؟ بنا بر اين او است كه گاهى مرا به صورت مغز در مىآورد و گاهى به صورت پوست .
كار خدا همين است كه دمى مانند ماه روشنم مىكند و دمى ديگر سياهم مىنمايد . هنگامى كه خدا مىگويد :
در جريان روييدن قرار بگير ، من سبز و با طراوت مىشوم و هنگامى كه به من
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 214
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢١٤