اين شمشير و كفن را در اختيار تو مىگذارم ، مىخواهى گردنم را بزن و بكش .
تو چرا از فراق و جدايى تلخ سخن مىگويى ؟ هر چه كه مىخواهى بگو ، ولى در بارهء جدايى حرفى مگو ، من يك عذر خواه نهانى در درون تو دارم كه اگر من خودم هم نباشم او شيفتهء هميشگى من مىباشد .
عذر خواه من در درون تو همان خلق نيكوى تست ، با اعتماد به آن خلق نيكو بود كه دل من به خيال جرم افتاد .
با بر كنارى از خويش ( كه حال غضب و غرور آن را فرا گرفته است ) در بارهء من ترحمى نما ، اى شوهرى كه خلق تو شيرينتر از صد من عسل است .
بدينسان زن با لطف و ظرافت و انبساط روحى با شوهرش سخن مىگفت ، تا در ميان گريه به زمين افتاد .
هنگامى كه گريه و هاى هاى زن از حد گذشت ناله هاى او دل مرد را از جا كند . چگونه مرد مىتوانست كه آرامش خود را حفظ نمايد ، در صورتى كه آن زن بدون گريه خود دل ربا بود ؟ از آن باران گريه هاى زن برقى زد و در دل آن مرد يگانه فروزان گشت .
آن زنى كه مرد در حال معمولى بندهء روى زيبايش بود ، اكنون كه آغاز بندگى مىكند حال مرد چگونه مىشود ؟ كسى كه از كبرش دل تو لرزان گردد ، اگر در پيش تو بناى گريه را بگذارد چه حالت روحى پيدا خواهى كرد ؟ آن كسى كه از ناز او دل و جان تو خونين مىگردد ، اگر در راز و نياز با تو در آيد حال تو چگونه خواهد بود ؟ آن زن كه جور و جفايش به منزلهء دام وجود ما است اگر او در صدد عذر خواستن در آيد چه عذرى خواهيم آورد ؟ آن كسى كه كار او فقط خونريزى بود ، اكنون چگونه گردن بر كشته شدن مىنهد ؟ آرى يك سوداى شگفت انگيزى است .
آن كسى كه غير از گردن كشى كارى از او ساخته نبود اكنون كه با تو با سر خوشى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 199
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٩٩