مغرور شدن مريدان محتاج و تشبيه به مدعيان مزور و ايشان را شيخ و اصل پنداشتن و نقد را از نقل نادانستن و نيافتن
( ( 2265 ) ) تو مريد و ميهمان آن كسى
كو ستاند حاصلت را از خسى
( ( 2266 ) ) نيست چيره چون تو را چيره كند ؟
نور ندهد مر تو را تيره كند
( ( 2267 ) ) چون و را نورى نبود اندر قران
نور كى يابند از وى ديگران ؟
( ( 2268 ) ) همچو اعمش كو كند داروى چشم
چه كشد در چشمها الا كه پشم
( ( 2269 ) ) حال ما اين است در فقر و عنا
هيچ مهمانى مبا مغرور ما
( ( 2270 ) ) قحط ده سال ار نديدى در صور
چشمها بگشا و اندر ما نگر
( ( 2271 ) ) ظاهر ما چون درون مدّعى
در دلش ظلمت زبانش شعشعى
( ( 2272 ) ) از خدا نه بويى او را نه اثر
دعوتش افزون ز شيث و بو البشر
حرف درويشان بدزديده درون
تا بخواند بر سليمان اين فنون
( ( 2273 ) ) ديو ننموده و را هم نقش خويش
او همىگويد ز ابداليم بيش
( ( 2274 ) ) حرف درويشان بدزديده بسى
تا گمان آيد كه هست او خود كسى
( ( 2275 ) ) خرده گيرد در سخن بر بايزيد
روز محشر حشر گردد بايزيد
( ( 2276 ) ) بىنوا از نان و خوان آسمان
پيش او ننداخت حق يك استخوان
( ( 2277 ) ) او ندا كرده كه خوان بنهاده ام
نايب حقم خليفه زاده ام
( ( 2278 ) ) الصّلا ساده لوحان پيچ پيچ
تا خوريد از خوان جودم هيچ هيچ
( ( 2279 ) ) سالها بر وعدهء فردا كسان
گرد آن در گشته فردا نارسان
( ( 2280 ) ) دير بايد تا كه سرّ آدمى
آشكارا گردد از بيش و كمى
( ( 2281 ) ) زير ديوار تنش گنجيست يا
خانهء مار است و مور و اژدها ؟
( ( 2282 ) ) چون كه پيدا گشت كآن چيزى نبود
عمر طالب رفته آگاهى چه سود