تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤

مغرور شدن مريدان محتاج و تشبيه به مدعيان مزور و ايشان را شيخ و اصل پنداشتن و نقد را از نقل نادانستن و نيافتن

( ( 2265 ) ) تو مريد و ميهمان آن كسى كو ستاند حاصلت را از خسى ( ( 2266 ) ) نيست چيره چون تو را چيره كند ؟ نور ندهد مر تو را تيره كند ( ( 2267 ) ) چون و را نورى نبود اندر قران نور كى يابند از وى ديگران ؟ ( ( 2268 ) ) همچو اعمش كو كند داروى چشم چه كشد در چشمها الا كه پشم ( ( 2269 ) ) حال ما اين است در فقر و عنا هيچ مهمانى مبا مغرور ما ( ( 2270 ) ) قحط ده سال ار نديدى در صور چشمها بگشا و اندر ما نگر ( ( 2271 ) ) ظاهر ما چون درون مدّعى در دلش ظلمت زبانش شعشعى ( ( 2272 ) ) از خدا نه بويى او را نه اثر دعوتش افزون ز شيث و بو البشر حرف درويشان بدزديده درون تا بخواند بر سليمان اين فنون ( ( 2273 ) ) ديو ننموده و را هم نقش خويش او همىگويد ز ابداليم بيش ( ( 2274 ) ) حرف درويشان بدزديده بسى تا گمان آيد كه هست او خود كسى ( ( 2275 ) ) خرده گيرد در سخن بر بايزيد روز محشر حشر گردد بايزيد ( ( 2276 ) ) بىنوا از نان و خوان آسمان پيش او ننداخت حق يك استخوان ( ( 2277 ) ) او ندا كرده كه خوان بنهاده ام نايب حقم خليفه زاده ام ( ( 2278 ) ) الصّلا ساده لوحان پيچ پيچ تا خوريد از خوان جودم هيچ هيچ ( ( 2279 ) ) سالها بر وعدهء فردا كسان گرد آن در گشته فردا نارسان ( ( 2280 ) ) دير بايد تا كه سرّ آدمى آشكارا گردد از بيش و كمى ( ( 2281 ) ) زير ديوار تنش گنجيست يا خانهء مار است و مور و اژدها ؟ ( ( 2282 ) ) چون كه پيدا گشت كآن چيزى نبود عمر طالب رفته آگاهى چه سود