قصه اعرابى درويش و ماجرا كردن زن با او از فقر و درد
( ( 2252 ) ) يك شبى اعرابى زنى مر شوى را
گفت و از حد برد گفتوگوى را
( ( 2253 ) ) كاين همه فقر و جفا ما مىكشيم
جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم
( ( 2254 ) ) نانمان نى نانخورشمان درد و رشك
كوزه مان نى آبمان از ديده اشك
( ( 2255 ) ) جامهء ما روز تاب آفتاب
شب نهالين و لحاف از ماهتاب
( ( 2256 ) ) قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوى آسمان برداشته
( ( 2257 ) ) ننگ درويشان ز درويشى ما
روز و شب از روزى انديشىّ ما
( ( 2258 ) ) خويش و بيگانه شده از ما رمان
بر مثال سامرى از مردمان
( ( 2259 ) ) گر بخواهم از كسى يك مشت نسك
مر مرا گويد خمش كن مرگ و جست
( ( 2260 ) ) مر عرب را فخر غزو است و عطا
در عرب ما همچو اندر خط خطا
( ( 2261 ) ) چه عزا ما بىخطا در آتشيم
چه نوا ما درد و غم را مفرشيم
گر بخفتم روز باشد هيچ نه
در درون جز سوز و پيچا پيچ نه
( ( 2262 ) ) چه عطا ؟ ما بر گدائى مىتنيم
مر مگس را در هوا رگ مىزنيم
( ( 2263 ) ) گر كسى مهمان رسد گر من منم
شب بخسبد دلقش از تن بر كنم
زين نمط زين ماجرا و گفتگو
برد از حدّ عبارت پيش شو
كز عنا و فقر ما گشتيم خوار
سوختيم از اضطراب و اضطرار
تا به كى ما اين چنين خوارى كشيم
غرقه اندر بحر ژرف آتشيم ؟
ناگه ار روزى در آيد ميهمان
شرمسارىها بريم از وى به جان
ليك مهمان گر در آيد بىثبوت
دان كه كفش ميهمان سازيم قوت
( ( 2264 ) ) بهر اين گفتند دانايان به فن
ميهمان محسنان بايد شدن