خلاصه مىتوان گفت : مبارزهء مطلق با عقل نظرى و انديشهء منطق و استدلال تقريبا مبارزه با فطرت اصلى انسانيست ، زيرا خود اين فطرت است كه مىگويد : براى فلان هدف فلان وسيله مناسب لازم است .
به همين جهت است كه اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد اين كه جلال الدين عقل نظرى و استدلال را محكوم مىنمايد ، فقط در مواردى است كه عقليّون يا حسيّون افراطى مشاهدهء مستقيم حقايق را كنار گذاشته مىخواهند با راه غير مستقيم استدلال به هدف برسند .
اين خود عالىترين ايده در مسئلهء مورد بحث ما است . ما خود يكى از كسانى هستيم كه هرگز نمىخواهيم دريافتهاى اولى و فطرى و وجدانى را قربانى استدلالاتى نماييم كه بالاخره به مشوش نمودن حقيقت منجر مىگردد و به عبارت روشنتر راه همان است كه جلال الدين در اين مثنوى در بارهء اصول معرفت انسانى نشان مىدهد ، ولى بايستى همين اصل فوق را هم اضافه كنيم « چه او صراحتا بگويد يا بطور كنايه و اشاره بيان نمايد » بالاخره مقصود او اين است كه در قلمروى كه عقل جزئى و استدلال راه ندارد نبايد روح را شكنجه داده به خلاف واقعها مرتكب گشت و اين مطلبى است كه گمان مىكنم اگر به طور صحيح و روشن ادا شود هيچ متفكرى اعم از شهوديّون و استدلاليّون و حسيّون نمىتوانند با آن به مخالفت برخيزند .
ما در بارهء اين مسئله كه دريافتهاى درونى براى خود قلمرو بسيار عالى دارد مشروحاً بررسى نمودهايم و اميدواريم مطالعه كنندگان محترم براى توضيح بيشتر به كتاب « وجدان » مراجعه فرمايند .
4 - هر اندازه كه عقل نظرى تقويت پيدا مىكند با دريافتهاى فطرى و روحانى عالى هماهنگتر مىگردد
براى يك متفكر انسان دوست الهى جاى بسى تأسف است كه ببيند گروهى از انسانها ميان دو نيروى بسيار مهم درون انسانى ( نيروى نظر و استدلال و نيروى دريافت روحى ) تفكيك قائل شده و براى هر يك از آن دو ، قلمرو مستقلى باز نمودهاند بلكه آن دو را در دو رديف مبارزه قرار دادهاند ، در صورتى كه اگر نيكو بنگريم خواهيم ديد كه اگر