در بيان مضرت تعظيم خلق و انگشت نما شدن
( ( 1849 ) ) تن قفس شكل است ز ان شد خار جان
در فريب داخلان و خارجان
( ( 1850 ) ) اينش گويد من شوم هم راز تو
وانش گويد نى منم انباز تو
( ( 1851 ) ) اينش گويد نيست چون تو در وجود
در كمال و فضل و در احسان و جود
( ( 1852 ) ) آنش گويد هر دو عالم آن توست
جمله جانهامان طفيل جان توست
آنش خواند گاه عيش و خرمى
اينش گويد گاه نوش و مرهمى
( ( 1853 ) ) او چو بيند خلق را سر مست خويش
از تكبر مىرود از دست خويش
( ( 1854 ) ) او نداند كه هزاران را چو او
ديو افكندست اندر آب جو
( ( 1855 ) ) لطف و سالوس جهان خوش لقمهاى است
كمترش خور كان پر آتش لقمهاى است
( ( 1856 ) ) آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پايان كار
( ( 1857 ) ) تو مگو آن مدح را من كى خرم
از طمع مىگويد او من پى برم
( ( 1858 ) ) مادحت گر هجو گويد برملا
روزها سوزد دلت ز ان سوزها
( ( 1859 ) ) گر چه دانى كه ز حرمان گفت آن
كان طمع كه داشت از تو شد زيان
( ( 1860 ) ) آن اثر مىماندت در اندرون
در مديح اين حالتت هست آزمون
( ( 1861 ) ) آن اثر هم روزها باقى بود
مايهء كبر و خداع جان شود
( ( 1862 ) ) نيك بنمايد چو شيرين است مدح
بد نماند ز انكه تلخ افتاد قدح
( ( 1863 ) ) همچو مطبوخ است و حب كان را خورى
تا بديرى شورش و رنج اندرى
( ( 1864 ) ) ور خورى حلوا بود ذوقش دمى
اين اثر چون آن نمىيابد همى
( ( 1865 ) ) چون نمىپايد همى ماند نهان
هر ضدى را تو به ضد آن بدان
( ( 1866 ) ) چون شكر ماند نهان تأثير او
بعد چندى دمل آرد نيش جو
ور حب و مطبوخ خوردى اى ظريف
اندرون شد پاك ز اخلاط كثيف
( ( 1867 ) ) نفس از بس مدحها فرعون شد
كن ذليل النفس هوناً لا تسد