( ( 1868 ) ) تا توانى بنده شو سلطان مباش
زخم كش چون گوى شو چوگان مباش
( ( 1869 ) ) ور نه چون لطفت نماند وين جمال
از تو آيد آن حريفان را ملال
( ( 1870 ) ) آن جماعت كت همىدادند ريو
چون ببينندت بگويندت كه ديو
( ( 1871 ) ) جمله گويندت چو بينندت به در
مردهاى از گور خود بر كرده سر
( ( 1872 ) ) همچو امرد كدخدا نامش كنند
تا بدين سالوس در دامش كنند ( 1 ) ( ( 1873 ) ) چون به بد نامى در آمد ريش او
ديو را ننگ آيد از تفتيش او
( ( 1874 ) ) ديو سوى آدمى شد بهر شر
سوى تو نايد كه از ديوى بتر
( ( 1875 ) ) تا تو بودى آدمى ديو از پِيَت
مىدويد و مىچشانيد از مِيَت
( ( 1876 ) ) چون شدى در خوى ديوى استوار
مىگريزد از تو ديو اى نابكار
( ( 1877 ) ) آن كه اندر دامنت آويخت او
چون چنين گشتى ز تو بگريخت او
( ( 1849 ) ) تن قفس شكل است ز ان شد خار جان
در فريب داخلان و خارجان
كالبد انسانى همچون قفسى است كه دائماً در فريب عوامل درونى و برونى به سر مىبرد
اين كالبد جسمانى به مقتضاى استعداد پذيرش عوامل گوناگون دايماً در تغير و دگرگونى مىباشد .
نفس انسانى كه به طور مستقيم با بدن سر و كار دارد ، همواره بدن را مىخواهد مطابق خواسته هاى خود آمادهء پذيرش نمايد . البته مقصود جلال الدين هم از بدن كه قفس شكل معرفىاش مىكند ، واقعاً اين جنبه عضلانى نيست كه منهاى نفس ( حيات به معناى عمومى ) بوده نه حسى دارد نه دركى ، نه لذتى مىچشد نه المى ، پس اين كه
هامش
( 1 ) سالوس حقه بازى و حيله گرى و تزوير . .