( ( 1778 ) ) عاشقم بر رنج خويش و درد خويش
بهر خشنودى شاه فرد خويش
( ( 1779 ) ) خاك غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
( ( 1780 ) ) اشك كان از بهر او بارند خلق
گوهر است و اشك پندارند خلق
( ( 1781 ) ) من ز جان جان شكايت مىكنم
من نيم شاكى روايت مىكنم
( ( 1782 ) ) دل همىگويد از او رنجيده ام
وز نفاق سست مىخنديده ام
( ( 1783 ) ) راستى كن اى تو فخر راستان
اى تو صدر و من درت را آستان
( ( 1784 ) ) آستان صدر در معنى كجاست ؟
ما و من كو آن طرف كاين يار ماست ؟
( ( 1785 ) ) اى رهيده جان تو از ما و من
اى لطيفهء روح اندر مرد و زن
( ( 1786 ) ) مرد و زن چون يك شوند آن يك تويى
چون كه يكها محو شد آنك تويى
( ( 1787 ) ) اين من و ما بهر آن بر ساختى
تا تو با خود نرد خدمت باختى
تا تو با ما و تو يك جوهر شوى
عاقبت محض چنان دل بر شوى
( ( 1788 ) ) تا من و توها همه يك جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
( ( 1789 ) ) اين همه هست و بيا اى امر كن
اى منزه از بيان و از سخن
( ( 1790 ) ) چشم جسمانه تواند ديدنت
در خيال آرد غم و خنديدنت
( ( 1791 ) ) دل كه او بستهء غم و خنديدن است
تو مگو كو لايق آن ديدن است
( ( 1792 ) ) آن كه او بستهء غم و خنده بود
او بدين دو عاريت زنده بود
( ( 1793 ) ) باغ سبز عشق كو بىمنتهاست
جز غم و شادى در او بس ميوه هاست
( ( 1794 ) ) عاشقى زين هر دو حالت برتر است
بىبهار و بىخزان سبز و تر است
( ( 1795 ) ) ده زكات روى خوب اى خوب رو
شرح جان شرحه شرحه باز گو
( ( 1796 ) ) كز كرشمهء غمزهء غمازه اى
بر دلم بنهاده داغ تازه اى
( ( 1797 ) ) من حلالش كردم ار خونم بريخت
من همىگفتم حلال او مىگريخت
( ( 1798 ) ) چون گريزانى ز نالهء خاكيان
غم چه ريزى بر دل غمناكيان
( ( 1799 ) ) اى كه هر صبحى كه از مشرق بتافت
همچو چشمهء مشرقت در جوش يافت
( ( 1800 ) ) چه بهانه مىدهى شيدات را ؟
اى بهانه شكَّر لبهات را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 760
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٦٠