تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
وإنما علَّمنى جبرئيل عليه السّلام هذه الكلمات أيّام اللَّه ربّى ( أيّام اسرى بي - خ ) . ونذيّل الرسالة بقصيدة الفارسيّة تفوّه بها هذا الراجي لقاء ربّه الرّحيم وقد فرغ منها في أوائل ذي الحجّة 1388 ه ق ، وسمّاها بالقصيدة اللَّقائيّة :
اى دل بدر كن از سرت كبر وريا را خواهى اگر بيني جمال كبريا را تا با خودى بيگانه اى از آشنايان بيگانه شو از خود شناسى آشنا را عنقاى أوج قاف قرب دلبر من در زير پر بگرفته كلّ ما سوا را در پايتخت كشور دل پادشاهى منگر مگر سلطان يهدي من يشا را مرآت أسماء وصفات حق بود دل مشكن چنين آيينهء ايزد نما را اى همدم كرّ وبيان عالم قدس از خود بدر كن لشكر ديو دغا را تا از سواد واز خيال واز بياضت فانى شوى بيني جهان جان فزا را گر جذبه اى از جانب جانانه يأبى بازيچه خوانى جذب كاه وكهربا را گاهى ز اشراق رخ مهر آفرينش بر آسمان جان دهد رشك ضيا را گاهى ز زلف مشكساى دلربايش آشفتهء خود مىكند أحوال ما را دل در ميان إصبعين أو است دائم از قبض وبسطش فهم كن اين مدّعا را اللَّه قد خلقكم أطوارا أي قوم كيف فلا ترجون للَّه وقارا در آستان لطف آن محبوب يكتا دريوزه گر بينم همه شاه وگدا را تسبيح گوى ذات پاك لا يزاليش بنگر ز ذرّات ثريّا تا ثرى را بنيوش از من باش دائم در حضورش تا در حضور أو چه ها يأبى چه ها را گر تار وپود بودم از هم بر شكافى جز أو نخواهى يافت اين دولتسرا را در چشم حق بينم من أو أو من نباشد يكتاپرستم من نمىدانم دو تا را عشق منش از گفتهء أستاذ نبود نوشيده أم با شير مادر اين غذا را تنها نه من سرگشته أم ز ان رو كه بينم نالان وسرگردان أو أرض وسما را تنها نه من در حيرتم از سرّ انسان بل صار فيه القوم كلَّهم حيارى فكرى بكن بنگر كه اى ودر كجائى هم از كجا بودى ومىخواهى كجا را