إن كنت تعلم أنّنى بك واله * فاصرف سموم الشّمس عنّى سيّدى
« اگر مىدانى كه واله و شيداى توام پس گرماى خورشيد را از من بگردان » ( نيشابورى ، همان ، 287 )
سلام اسود گويد در همان زمان ابرها آسمان را فراگرفت .
حيونه آنقدر روزه گرفت كه چهرهاش سياه شد . او را به اين سبب سرزنش كردند . روى به آسمان كرد و گفت : خدايا ! خلق تو ، مرا به سبب خدمت به تو سرزنش كردند . به عزّت و جلال تو قسم كه تو را تا آن حد خدمت مىكنم كه معصيتى براى من باقى نماند ، و گفت :
يا ذا الّذى وعد الرضى لحبيبه * أنت الّذى ما إن سواك أريد
" اى كسى كه به دوست خود وعده رضا مىدهى تو كسى هستى كه جز تو را نمىخواهم . " ( نيشابورى ، همان ، 287 )
على بن هاشم ابلى مىگويد كه به اهواز رفتم و از حيونه جويا شدم .
گفتند كه در خرابات دار الاشنانى است . وارد شدم زنى را ديدم كه از خوف الهى سرگشته بود و حب الهى او را ضعيف كرده بود . ظاهرى روحانى و باطنى آسمانى داشت . بر وى سلام گفتم ، به شعر پاسخ داد :
خوالص أسرار ضوامر أعظم * بلين و باقى وجدهن جديد
" اسرار و رموز خالص چون استخوانهاى پوسيدهاى هستند كه كهنه مىشوند اما آنچه باقى مىماند و تازه است وجد ايشان است . " ( نيشابورى ، همان ، 288 )
و سلام اسود همچنين گويد : هرگاه به دنبال حيونه مىگشتم او را در گورستانها مىجستم . پس روزى به او گفتم در گورستانها چه مىكنى ؟
پاسخ داد :
و ليس للميّت فى قبره * فطر و لا أضحى و لا عشر