" تو انيس و مقصود و مايه شادى منى . دلم جز تو را دوست نمىدارد . اى عزيز من ! همت و مراد من ! اشتياقم به تو روزافزون است . پس موعد ديدار كى خواهد بود ؟ نعيم بهشت را از تو طلب نمىكنم و تنها آرزوى ديدار تو را دارم . "
( سلمى ، 1999 ، 95 ) ( جامى ، 1370 ، 615 ) ( نيشابورى ، 1987 ، 280 ) از ابراهيم بن ادهم قولى در كتاب عقلاء مجانين آمده است كه گفت :
وصف ريحانه را شنيدم و براى ديدنش راهى ابلّه شدم . كنيزى سياهروى را ديدم كه گريه صورتش را دگرگون كرده بود . با او دربارهى امور اخروى صحبت كردم و او اين اشعار را بر من خواند :
من كان راكب يوم ليس يأمنه * و ليله باتها فى عقب دنياه
فكيف يلتذّ عيشا لا يطيب له * و كيف تعرف طعم الغمض عيناه
" آنكه سوار بر اسب شب و روز است آرامش و امنيتى وى را نيست .
چگونه از زندگيى كه اينچنين سپرى مىشود لذّت مىبرد و چگونه چشمانش طعم خواب را مىداند . " ( ابن جوزى ، همان ، ص 35 )
و گويند بر بالاى لباسش نوشته شده بود :
حسب المحبّ من الحبيب بعلمه * أن المحب ببابه مطروح
و القلب منه إن تنفّس فى الدّجى * بسهام لوعات الهوى مجروح
" براى عاشق همين كافى است كه معشوق از او يادى كند ، درحالىكه افكنده درگاه او باشد . قلب عاشق هرچند در تاريكى نفس بكشد از تيرهاى سوزنده عشق مجروح و بيمار است . " ( ابن جوزى ، همان ص 35 )
و بر آستين راستش نوشته شده بود :
بوجهك لا تعذّبنى فإنّى * أؤمل أن أفوز بخير دار
و أنت مجاور الابرار فيها * و لو لا أنت ما طاب المزار