بيمم از تو كجاست ؟ "
احمد بن ابى الحوارى گفت : از رابعه شنيدم كه مىگفت : من لقمهء پاك و طاهر را هم از نفسم دريغ مىكنم ، چرا كه از اينكه بازوى من گوشت آورد اندوهگين مىشوم .
احمد گفت : روزى به او گفتم روزه دارى ؟ گفت : چون منى در دنيا افطار نمىكند . و گاهى به چهرهاش مىنگريستم و به او مايل مىشدم و قلبم به تپش مىافتاد ، و چنين حالتى حتّى در هنگام گفتگو با ياران دربارهى اثر عبادت حاصل نمىشد .
روزى به من گفت : من تو را مانند همسر دوست ندارم . بلكه مانند برادر دوست دارم . ، بهسوى تو آمدم تا خدمتت كنم ، دوست مىدارم و آرزومندم كه ثروت مرا كسى چون تو و يا چون برادرانت خرج كند .
احمد گفت : او را هفت هزار درهم بود و تمامى آن را در راه من خرج كرد . او هرگاه غذايى مىپخت مىگفت : اى آقاى من از اين طعام بخور كه آن را با تسبيح حق پختهام . و به من مىگفت : حلال نمىدانم كه تو را از خودم و ديگرى منع كنم . برو و ازدواج كن .
احمد گفت : پس سه زن گرفتم و وى به من گوشت مىخوراند و مىگفت : با توان كافى نزد همسرت برو . هرگاه آرزوى مباشرت با او را در روز داشتم مىگفت : تو را به خدا قسم مىدهم كه روزهى مرا امروز نشكنى و هرگاه مىخواستم شبهنگام به او نزديك شوم مىگفت : از تو مىخواهم براى خدا امشب را محض رضاى او به من ببخشى .
احمد بن ابى الحوارى گفت كه از رابعه شنيدم كه مىگفت : بانگ اذان را نشنيدم مگر اينكه ندادهندهى روز قيامت را ياد آوردم ، ريزش برف را نديدم مگر اينكه به ياد تقسيم نامههاى تقدير افتادم ، و ملخها را نديدم مگر اينكه از روز حشر ياد كردم .
احمد بن ابى الحوارى گفت : رابعه به ما گفت : اين تشت را از من دور كنيد كه بر آن نوشتهاى مىبينم . امير المؤمنين هارون الرشيد درگذشت . احمد گفت : جستجو كرديم ، او در همان روز مرده بود .
احمد بن ابى الحوارى گفت : از رابعه شنيدم كه مىگفت : چه بسيار اجنّه را ديدم كه مىرفتند و مىآمدند . و چه بسا حور العين را ديدم كه خود را با آستينهايشان از من مىپوشاندند . و اين را در حالى مىگفت كه دست بر سر داشت .
احمد گفت : رابعه را خواندم پاسخم نگفت . بعد از گذشت ساعتى گفت : مرا از جواب دادن منع كرده بودند ، چرا كه در آن هنگام قلبم از شادى به خدا پر بود و نمىتوانستم
ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات ( نخستين زنان صوفي ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 260
مساهمون: أبي عبد الرحمن محمد بن الحسين السُلمي
ص٢٦٠