ابتداى شب براى عبادت برخيزد . گفت : پناه بر خدا كه چون تويى چنين سخنى بگويد ؟
من زمانى براى عبادت برمىخيزم كه خوانده شوم . گفت ( احمد ) : من به خوان بنشستم و او شروع به نصيحت من كرد . پس به او گفتم : مرا واگذار تا طعام به دهانم خوش آيد .
گفت : من و تو از كسانى نيستيم كه ياد آخرت ميل به طعام را از ما بگيرد .
احمد بن ابى الحوارى گفت : رابعه به من گفت : اى برادر ! آيا دانستى كه بنده چون به طاعت خدا درآيد خداوند او را از رفتارهاى ناپسندش باز مىدارد و او را به جاى اشتغال به خلق به خود مشغول مىكند ؟
از احمد بن ابى الحوارى نقل است كه گفت : رابعه احوال متفاوتى داشت . گاهى حب بر او غلبه مىكرد و گاهى انس ، و گاهى خوف بر او غالب مىشد . از او در حالت حب شنيدم كه مىگفت :
حبيب ليس يعدله حبيب * و ما لسواه فى قلبى نصيب
حبيب غاب عن بصرى و شخصى * و لكن عن فؤادى لا يغيب
" او دوستى است كه هيچ دوست ديگرى با او برابرى نمىكند . و در قلب من براى جز او نصيب و بهرهاى نيست . او محبوبى است كه در برابر چشمانم نيست اما هيچگاه از قلبم دور نشده است . "
و در حال انس مىگفت :
و لقد جعلتك فى الفؤاد محدثى * و أبحت جسمى من أراد جلوسى
و الجسم منّى للجليس مؤانس * و حبيب القلب فى الفؤاد أنيسي
" من تو را در دل سخنگوى خود قرار دادم و جسم خود را در اختيار كسى قرار دادم كه خواستار همنشينى من است . پس جسم من براى همنشينم انيس است و دوستدار دل من در دلم همنشين من است . " ( اين ابيات همان ابياتى است كه به رابعه عدويه هم نسبت دادهاند . )
و در حال خوف شنيدم كه مىگفت :
و زادى قليل ما أراه مبلغى * للزّاد أبكى أم لطول مسافتى
أ تحرقني بالنّار يا غاية المنى * فأين رجايى منك و أين مخافتى
" توشهام اندك است و پايان راه معلوم نيست . آيا براى كمى توشه بگريم يا از درازى راه شكايت كنم ؟ اى نهايت آرزوها آيا مرا به آتش مىسوزانى ؟ پس اميد من به تو كجا و