هامش
پس ما را گفت : عطاء سلمى چهل سال در آسمان ننگريست ، پس نظرى از وى حاصل شد ، بىهوش در افتاد و فتقى در شكم او پيدا آمد ، پس كاشكى عفيره هرگاه سر سوى آسمان بردارد ، خداى عزّ و جلّ را عصيان نكند ، چون معصيت كرد معاودت ننمايد . "
و ابن جوزى نام وى را در شمار زنان عابد بصره مىآورد و چنين مىنويسد :
روح بن سلمه وراق گفت كه به عفيره گفتم كه به من گفتهاند كه تو شبها را نمىخوابى . پس گريست و گفت : چه بسيار آرزوى خواب دارم اما قادر به آن نيستم ، و چگونه كسى مىتواند بخوابد درحالىكه دو فرشتهى حافظ او روز و شب همواره بيدارند ؟ گفت : به خدا قسم مرا به گريه واداشت و با خود گفتم : خود را در چه حالى مىيابم و تو را در چه حالتى .
يحيى بن بسطام گفت : با چند تن از ياران نزد عفيره رفتيم . او به مدت دراز عبادت مىكرد تا از اثر گريه كور شد . يكى از ياران ما به مردى كه در نزديكى او بود گفت : چقدر نابينايى براى كسى كه بينا بوده سخت است ! عفيره شنيد و گفت : اى عبد اللّه ، به خدا قسم ! كورى دل از خدا به مراتب از كورى چشم از دنيا سختتر است . به خدا دوست مىداشتم كه خدا نهايت محبتش را به من مىبخشيد و از من همهى اعضاى بدنم را مىگرفت .
عبد الوهاب بن صالح گفت كه از محمد بن عبيد شنيدم كه مىگفت زنى را در بصره ديديم كه به او عفيره مىگفتند . به او گفته شد براى ما دعاى خيرى بكن . پس گفت : اگر گناهكاران خاموش شوند پيرزنى چون من چه سخنى بگويد . و ليكن نيكوكارى به گناهكارى امر به دعا مىكند . خداوند در خانهى من از شما پذيرايى بهشتى بكند و مرگ من و شما را آسان گرداند .
مالك بن ضيغم گفت : از عفيره شنيدم كه مىگفت : با همهى اعضاى وجودم تو را نافرمانى كردم . به خدا سوگند اگر مرا عنايت و يارى كنى با همان جوارح و اعضايى كه نافرمانى تو را پيشه داشتند تو را اطاعت خواهم كرد .
محمد بن حسين گفت كه سعيد عمى گفت كه به عفيره گفتم : آيا از فراوانى گريستن به ستوه نمىآيى ؟ پس گريست و گفت : اى فرزندم چگونه بيمار از دارويى كه اميد شفا با آن را دارد شكوه كند ؟ گفت : پس گريست و من برخاستم و تركش گفتم .
از يحيى بن راشد به من رسيد كه گفت : نزد عفيره عابده بوديم . پسر برادرش كه مدتى غايب بود وارد شد و ما بدان سبب به او بشارت گفتيم . پس گريست . دربارهى گريهاش