من مظلوم واقع مىشوند و ظالمانه به قتل مىرسند . سپس سه مرتبه فرمود : لعنت خدا بر كسى كه به آنها ظلم كند . « 1 »
( 1 ) شيخ صدوق رحمه اللّه مثل آن را در أمالى با سند خود از حسين عليه السّلام ، از پدرش على عليه السّلام چنين روايت كرده است : آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به بلال فرمود : اى بلال ، فرزندانم ، حسن و حسين را پيش من بياور . او رفت و آن دو ( تو و برادرت ) را آورد . و آنها را به سينهاش چسبانيد . و آنها را مىبوييد . احساس كردم كه شايد آنها باعث اذيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شوند ، براى همين پيش رفتم تا آنها را از بدن آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله جدا كنم ، اما وى فرمود : اى على ، آنها را راحت بگذار تا مرا ببويند و آنها را ببويم و آنها از من بهره ببرند و من از آنها بهره ببرم . ديرى نمىگذرد كه بعد از من به مصيبت و مشكلات بزرگى گرفتار مىشوند . خدا لعنت كند كسانى را كه باعث خوف و اذيت و آزار آنها مىشوند . پروردگارا ، من اين دو و مؤمنان صالح را به تو مىسپارم . « 2 »
سپس در حالى كه دست على عليه السّلام ، زير سر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود ، آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله جان به جان آفرين تسليم كرد . على عليه السّلام دستهايش را به صورت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كشيد و سپس آنها را بر صورتش كشيد و چشمهاى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله را بست و او را به سوى قبله كرد و ازارش را بر بدنش كشيد . آنگاه برخاست تا بقيهء كارها را انجام دهد . « 3 »
هامش
( 1 ) . شيخ صدوق ، امالى ، ص 508 - 509 ، ذيل حديث 6 .
( 2 ) . شيخ طوسى ، أمالى ، ص 600 - 602 ، حديث 1244 ، از زيد بن على و امام باقر ، از پدرش ، از جدش ، از على عليهم السّلام . همچنين از على عليه السّلام در كشف الغمه ، ج 1 ، ص 17 ، از كتاب ابى اسحاق ثعلبى آمده است : سپس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حسن و حسين عليها السّلام را فراخواند و آن دو را بوسيد و بوييد و در حالى كه اشك از چشمانش روان بود ، لبهاى آنها را مىمكيد .
( 3 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 187 ؛ نهج البلاغه ، خطبهء 197 ، ابن اسحاق در سيرهاش ج 4 ، ص 305 از ابن زبير ، از عايشه نقل كرده است :
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حجرهء من و در حالى كه سرش بين سر و سينهء من بود ، قبض روح شد و من برخاستم و بر سر و صورتم مىزدم ! كه اين مخالف سخن امام على عليه السّلام مىباشد .
در اينجا ابن اسحاق ، از زهرى ، از سعيد بن مسيب ، از ابى هريره روايت كرده است : هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رحلت كرد ، عمر بن خطاب برخاست و گفت : عدهاى گمان مىكنند كه رسول خدا ، فوت كرده است ، در حالى كه به خدا قسم ، رسول خدا ، از دنيا نرفته است ، بلكه پيش پروردگار خود رفته است ، چنان كه موسى بن عمران پيش خدا رفت و پس از غيبت چهل روزه به ميان قوم خود بازگشت ، در حالى كه آنها گمان كرده بودند ، او از دنيا رفته است ! به خدا قسم كه رسول خدا ، حتما مراجعه مىكند ، چنان كه موسى مراجعت كرد و بايد دست و پاى كسانى كه گمان مىكنند ، رسول خدا فوت كرده است ، قطع شود !
وقتى ابن خبر به ابو بكر رسيد ، پيش آمد تا جلوى در مسجد رسيد ، در حالى كه عمر مشغول صحبت بود و متوجه حضور او نشد .
او وارد حجرهء عايشه شد كه جنازهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در گوشهاى از آن نهاده شده و برد قرمز رنگى بر روى آن كشيده شده بود .
ابو بكر پارچه را كنار زد و صورت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بوسيد . سپس پارچه را برگرداند و از حجره خارج شد ، در حالى كه عمر هنوز با مردم سخن مىگفت .
ابو بكر او را مورد خطاب قرار داد و گفت : اى عمر ، تو را به پيامبر ساكت باش ، اما عمر مىخواست كه همچنان صحبت كند ! ابو بكر رو به مردم كرد و پس از حمد و ثناى الهى ، گفت : اى مردم ، آگاه باشيد كه هر كس محمد را مىپرستيده است ، محمد فوت -